قالب وردپرس درنا توس
خانه / صابر مقدمی (صفحه 2)

صابر مقدمی

Avatar

من و عشق به هم نمی آییم

من و عشق به هم نمي آييم

آب مان به يك جو نمي رود

مرا چون قطره آبي سرد

وحشت زده مي كند

من هم چون بختكي بر سرش فرود مي آيم.

 

من و عشق به هم نمي آييم

اينك آب مان به ............

 

عشق،
به دنبال
رهايي

هيجان

و عمل است
 

چشمان من اما
در زمان بي زماني

به دنبال آسمان و فضاست

 

من و عشق

اينك امكان ندارد!

ادامه‌ی مطلب

قلب من

قلب من

 

1

قلب من
از بس كه در خفا گريسته ام

خيس است

و كمي رنگ پريده

بارها از آفتاب آويزانش كرده ام تا خشك شود

 

2

صلح در قلب من

جنگلي است كه بوي كاج مي دهد

آن داركوب مسن

كه نامش مرگ است

بر شاخسار آن مي نشيند

 

3

قلب من

اولين شعرم

 

ادامه‌ی مطلب

کودک و اندوه

كودك و اندوه

1

هر گاه كودكي بميرد

چشمانش پيش حلوايي خواهد ماند

كه مادرش مي پخت.

 

2

هر گاه كودك فقيري مي بينم

كه زير باران از سرما مي لرزد

آرزو مي كنم

اي كاش پلي بودم

 

3

هر غروب عروسك فروش

با دستمالش

رد دستان كودك را

از روي شيشه ويترين پاك مي كند

 

ادامه‌ی مطلب

جای لب بر استکان چای

جاي لب بر استكان چاي

 

حتي به اندازه جاي لبي كه بر استكان چاي باقي مانده است

نمي توانم از چشمان تو جدا بمانم

 

مي خواهم كه دستان تو در نزديكي دستانم باشند

مانند خانه كلنگي كه به خانه بتوني تكيه داده است

 

تو را چون ميخي بر مغزم كوبيدم

و تمام كلبتين ها را جمع كرده و به دريا انداختم

 

ادامه‌ی مطلب

جان من، دلدار من،قلب من

 

جان من، دلدار من،قلب من

 

بدان كه اين ديوارها براي جدا كردن ما كافي نيست

اين ميله ها

اين دروازه هاي آهني

اين هوا

باور كن .....

بعضي اوقات مانند مشتي سنگين قدرتمند مي شوم

بعضي اوقات مانند گنجشكي ضعيف

بي دليل نيست

تا وقتي كه اين عشق در وجود انسان زبانه مي كشد
بر كدام سختي فاتح نشده است؟

دلدار من!

روزهاي زيبا از ايستگاه سختي ها مي گذرد

انسان قطره قطره جمع مي شود

قطره قطره دلدار من......

روزي در دل زندگي جاري خواهيم شد

بدان كه ديوارها فرو خواهد ريخت

تمام دروازه ها گشوده خواهد شد

اينك قلب من تويي

تو را مي تپد......

و دوباره قطره قطره در دلم جمع مي شوي

ادامه‌ی مطلب

درخت محله

درخت محله

اگر درخت ديگري غير از تو در محله ما وجود داشت    

اينقدر تو را دوست نمي داشتم!

فقط اگر مثل ما

لي لي كردن بلد بودي تو را بيشتر دوست مي داشتم

درخت زيباي من!

انشاءالله لحظه خشك شدن تو

ما هم به محله ديگري مي رويم.

ادامه‌ی مطلب

دلبر دندان طلایی من

دلبر دندان طلايي من
 
بيا اي جان جانان
 بيا به كنارم
جوراب ابريشمين برايت مي خرم
سوار تاكسي ات مي كنم
به طربخانه ات مي برم
بيا
بيا اي دلبر دندان طلايي من
اي دلبر وسمه كشيده من 
اي دلبر زلف مجعد من
طنازم
دلبر پاشنه طلايي من
دلبر سبك سر من
بيا!

ادامه‌ی مطلب

جدایی

 
جدايي
از پشت كشتي رفته از بندر
هاج و واج مانده ام 
جرات اينكه خودم را به دريا بيندازم ندارم
دنيا زيباست
غرور مردانگي اجازه نمي دهد 
والا گريه مي كردم 

ادامه‌ی مطلب

همیشه تو

 
اجاق جنگل كاغذی
جنگل گرسنه
زود خاموشی می‌گزیند.
 
اجاق دل، بی اعتنا می‌سوزد
واژه ها با زبانه‌های شعله
چهره مبدل عشق را برنمی‌افروزند.
 
خون کلمات من از چنگال كاغذهای گرسنه جاری می‌شود.
سكوت را می‌آزمایم
خاموشی را
بی خیالی را
خزه‌های تو، ستونهای شعرهای مرا می‌پوشانند.
 
واژه ای كه صدایم را
از گزند تو و من برهاند
پیدا نمی‌کنم.
 
در نامه‌هایی كه به نشانی شعر فرستاده شده‌اند، می نویسم:
اگر می‌یافتمت
آنگاه عشق
از عقد اخوت میان روح و جسم آگاه می‌شد.
 
خورشید و برف بر سرزمین دلم باریدن خواهد گرفت
و مرگ با صدای گمشده‌اش
راز بزرگ جدایی را نجوا خواهد كرد.
 
در پی فریاد جویبار 
با جاری شدن زندگی
در قلب شهری تاریك
عشقبازی‌های من،
همیشه بوی تو را می دهد.
 
بر بازوان دروغ
كاغذ سكوت را بر می گزیند
و نور شیرین خورشید و
عشق را.

ادامه‌ی مطلب

آفتاب


دور افتاده‌ام از روشنی‌ها
و در سرم سنگينی می‌كند آن سکونی که کم نمی‌شود.
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگي می‌كنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌زند
      
خفاش‌ها صدای ارتعاش بال‌هاشان را به گوشم می‌رسانند
همه‌ی هراس‌ها پشت سرم ایستاده‌اند
و آب‌ها دهان گشوده، انتظار می‌کشند.
 
 
از روشنی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود، سنگينی می‌كند
نه! نمرده‌ام، هنوز زندگی می كنم
گوش کن! ببین که نبض روح می‌تپد.
 
پشت افق‌های سیاه
بهار صداها به شکوفه نشسته است
در هوای خیالم
رنگ‌های زیباترین زمان‌ها زندگی می‌کند
   
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگي می‌كنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌تپد
از روشنایی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود،  سنگينی می‌كند 
 
روحم، همزاد نسیم‌های مرگ است
شب و روزم از حضور روشنی محروم،
چشم‌هایم کم سو،
اما آفتاب
همیشه و همیشه
بر چهره‌ام جاری است.

 

ادامه‌ی مطلب

سایه

از بس راه افتاده دنبالم
سایه‌ام،
کلافه شدم،
یه عمره که زیر پام افتاده.
بزار یه کم تو اين دنیا زندگی كنيم
اون سرش به کار خودشو
من سرم به کار خودم

ادامه‌ی مطلب

دو شعر از آتااوول بهرام اوغلو

 
آتاوول بهرام اوغلو در چاتالجا به دنيا آمد. در دانشكده تاريخ و جغرافياي آنكارا به تحصيل زبان و ادبيات روسي پرداخت. در سال 1982 به خاطر عضويت در انجمن صلح به 10 ماه زندان محكوم شد.
كتابهاي شعر او عبارتند:
ژنرال ارمني(1965)
يك روز حتماً(1971)
اشعار سفر دلتنگي جسارت و اختلاف(1974)
اشعار نه باران....... نه.............(1976)
در محاصره(1978)
داستان مصطفي صبحي(1979)
رباعيات(1980)
در جستجوي يك هموطن خوب(1983)
آوريل گذشته(1987)
تركيه اي سرزمين مغموم من، اي سرزمين زيباي من(1985)
نامه هايي به دخترم(1985)
 
 
 
 
 
 
 
جدايي
مادر اين عشق كيست؟
مادر آن نزديكي، بين دو جان؟
جدايي كي شروع مي شود؟
عشق كي به پايان مي رسد؟ 
 

چون كرمي در درون خويش

پوسيدگي مي بالد و بزرگ مي شود

لحظه اي مي آيد كه در مكان سابق ات ايستاده اي  

با زماني از جنس احساسات بي نظير 

 

 

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.

كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند.
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
چشمان شان از نگراني مشتركي موج مي زند 
با صداي مشتركي گريه دمساز مي كنند 
 
كودكان گلهاي انسانيت ما هستند
خالص ترين گلها، غنچه ترين گلها
 بعضي چون تكه اي روشنايي بور
بعضي چون حبه انگوري سياه 
اي پدرها آنها را فراموش نكنيد
اي مادرها از آنها پرستاري كنيد
 
آن را كه از جنگ و ويراني سخن مي گويد
خاموشش كنيد خاموشش كنيد
 
بگذاريم با عشق بزرگ شوند
چون نهالي خرد ببالند
مال تو مال من مال هيچ كس نيستند
مال همه جهانيان هستند
نورچشم همه انسانيت 
 
اين احساس را اولين بار در غربت تجربه كردم
كودكان به هيچ نژادي تعلق ندارند
كودكان، گلهاي سر سبد انسانيت مايند
و تنها اميد آينده مان
 

 

 

 

 

ادامه‌ی مطلب

فمینا برقص!

 چگونه به استقبال این نفرین می‌روی فمینا؟

تا پیوستگی ذرات پراكنده‌ی این زندگی
با كدام ترانه‌ی جادویی خواهی رقصید
بر درگاه بامداد این روز نو؟
نفرین هزار ساله است این فمینا
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
زود باش برقص
 با قدحی از شوكران
با خلخالی از آهن بر مچ پا 
با غنچه‌های پر صدف هجاهای ترس‌خورده
میخ پوسیده‌ی تمام كتاب‌های مقدس را بیرون بكش
بر روی پاشنه‌های بلندت برقص
منشور طلایی زمین را حركتی بده
در آشیانه‌ی حیوانات كرك دار
چون مار ظریف ستاره‌های سرد
بر صورت مادر خدایان چنبره بزن
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
با ناقوس‌های پرغرور تعظیم
آهنگ فریب هزار ساله را بنواز فمینا  
ضرباهنگ كهنه‌ی درون
صدای گوشت مثله شده
سكوت نامنتظره‌ی كشش‌های درونی
كنار تو خواهند رقصید.
 
 
منتظر اشاره‌ی زمان سایه‌های سمبل‌ها مباش
چون سایه درون روشنایی بیا
چون جرعه‌های شربت‌های عسل
شراب ناب تضاد درونی
 
چون سرزمین سوخته در بخار تابستان بیا
بر ساحل برخورد عقل با جنون
بر بستر خدا
با پوششی از تورهای سیاه از درون مه بیا  
در میان گل‌های مشكی
بر كف‌های عصبانی قابلمه‌های توری بیا
زود باش برقص
دیری است كه مراسم شروع شده
با دست‌های جادویی‌ات ناقوسهای عشق را بنواز
ای فمینا، ای عروس دیوانه‌ی مدارا 
 
 
برقص، در روز نخ‌های سیاه سنگ‌های براق
برقص، در فریادهای نفرین پرندگان باتلاق
برقص، در ستیزهای روزانه‌ی سربازی مستاصل
برقص، با آهنگ پرتپش زندگی‌های گمشده
 
 
نه روز دیگری در پیش است نه دنیای دیگری
بر سپیده دم روزی نو
فمینا
برقص 
 
  
* فمینا: الهه زنانگی

ادامه‌ی مطلب