قالب وردپرس درنا توس
خانه / شهرام فرضی

شهرام فرضی

خلیج یونگ جیل

سی سال پیش
آن مكان
بی هیچ دریغی
مثل مادر دوستانم
برایم مادری می‌كرد.

بیست سال پیش
«آن جا»، ‌مادرم بود
"مادر".
وقتی نومیدانه فرو می‌افتادم
و از سر عادت فریاد می‌زدم:
"مادر" .

امروز
مادرم را كارخانه‌ها کشته‌اند
و دیگر مادری ندارم
تا به تو، به خورشید و به ماه
خوش‌آمد بگوید.
از وقتی كه دیگر مادری ندارم
هر چقدر هم  كه بخوابم
هیچ رویایی به سراغ خواب‌هایم نمی‌آید.

هزاران سال است
که ماسه ها پایان جهان را هشدار داده‌اند
اما چه كسی اخطارشان را شنیده‌است؟
آیا آن ‌ماسه‌های ریز
یک روز، مادرِ همه‌ی جانوران و انسان‌ها نبوده‌اند؟

ادامه‌ی مطلب

کشورهای کوچک

از برگزاري شیوه‏‏‏ی نوینِ بازي‌هاي المپيك
صد سال مي‌گذرد،
در المپيك تابستاني 1996 آتلانتا
همه‌ي 197 کشور عضو حاضر بودند.

پيش از افتتاحيه
ورزش‌كارانِ هر كشور
پشتِ سرِ پرچم‌ِ كشورشان رژه رفتند:
پرچمِ يونان
پرچمِ نروژ
پرچمِ آمريكا
پرچمِ آلمان
پرچمِ فرانسه
پرچمِ روسيه
پرچمِ انگليس
پرچمِ استراليا
پرچمِ ژاپن
پرچمِ چين
پرچمِ كانادا
و همه‌ي اين پرچم‌ها به نظر آشنا می‏‏‏‏‏آمدند.
پس از آن
پشت سر پرچم‌ کشورشان
ورزش‌كارانِ كُره‌‏ای ظاهر شدند
همراهِ بادبزهايي با نمادِ مليِ‌ يين و يانگ.
تلويزيون آمريكا همان دم برنامه را قطع كرد
چنان مي‌نمود كه ننگِ ورود تيم كره‌اي
با تبليغی از كوكاكولا
زدوده می‏‏‏‏‏‏شود.


بيش‌ترِ كشورهايي كه پرچمِ شان را براي نخستين بار مي‌ديدم
برايم ناشناس بودند
برايِ اين كشورها
تأسفِ بسيار عميقي احساس كردم
چرا كه برای ما فقط پرچمِ آمريكا، پرچمِ فرانسه و پرچمِ ژاپن آشناست
انگار شناختنِ پرچمِ كشورهاي كوچك لزومي ندارد.

پرچم‌ِ ولتايِ عليا
توگو
زئير -با مشعلِ داخلِ پرچم‌اش-
بوروندي
بوتسوانا
و مالي
نبايد در كنارِ پرچم كُره به اهتزاز درآید.


به یاد مي‌آورم كه در قتلِ عامِ كوانگجو در ميِ 1980
مردمِ كم‌شمارِ سيشل - كه پيش از اين حتي اسمش را نشنيده بودم-
اعلام كردند كه كره ر ا به رسميت نمي‌شناسند.
چرا یاید پرچم كشورِ ما با پرچمِ آن كشور يك‌جا، بالا برود؟


بدون در نظر گرفتن جاي‌گاهِ كشورهايِ‌ پيش‌رفته
اکنون هنگام آن فرا رسیده که با عشقي تازه
با كشورهاي كوچك سخن بگوييم
بايد از اعماق شب‌هايِ جان‌كاه
با آن‌ها هم‏نوا بسُراییم.

پس از المپيك آتلانتا چنین دريافتم
كه بها ندادن و به حساب نياوردن كشورهاي كوچك؛ كشورهاي عقب مانده
شیوه‏‏‏‏ی ديگرِ به رسمیت شناختن كشورهايِ پيش‌رفته است.


پانوشت:
در ماه ميِ 1980، دولت کره‏‏‏‏ی جنوبی، سربازانِ سراپا مسلح را به جنوب‌ِ شرقيِ كوانگجو که دانشجويان خواهانِ دموكراسي در آنجا، در حال برگزاري  راه‌پيمايي مسالمت آميزي بودند، اعزام كرد. در پي اين اقدام، صدها دانشجو و شهروند عادي، در  سركوبي خشونت‌بار به خون‏شان درغلتيدند و كو اون، كيم دائه جونگ و صدها نفر ديگر دستگير و زنداني شدند. در اين شعر، كو اون به‌طور ضمني، حمايت‌هاي امريكا و ديگر اَبَرقدرت‌ها از ديكتاتوريِ حاكم بر كُره را با اعلامِ انزجار و محكوميتِ اين اقدامات توسطِ جزيره‌ي كوچك جمهوريِ سيشل قیاس كرده است.


ادامه‌ی مطلب

شرح حال مختصر

باز دوباره رويا مي‌بينم.
پس از آن‌که پليكاني اقيانوس هند را پروازکنان پشت سر نهاد
رويا مي‌بينم.

هم‌چون پدرم كه رويا مي‌ديد پيش‌ ازاين،
به خانه برمي‌گردم در تاريكي
پس از غروبِ آفتاب
هنگامي كه از روشنايي دیگر اثری برجای نمانده است .

رويا مي‌بينم.

درآمده از رويا
هم‏چون سيمِ تيربرقي در باد
در من موج مي‌زند احساسِ زنده بودن.

تا به‌حال
روياها را از خود مي‌راندم
در خواب هم حتی
در جدالِ پس راندنِ روياهايم بوده‌ام
تا آنجا که توانسته‌ام
هر گمان و هر توهمِ برآمده از گذشت عمر را 
پس زده‏‏‏‏ام . 

هر چيزی همان‌طور به نظر مي‌رسد
كه آن‌گونه هست.


بعد، كورسوي نوري به چشمم رسید:
چهره‌ي كم فروغِ اقيانوس در شب.
پس از آن دندانِ سفيدِ موج‌ها را دیدم
با برق ضعيف‌شان
كه در تابوتِ تاريكي فرو مي‌شدند.

هر چيزی همان‌طور به نظر مي‌رسد
كه آن‌گونه هست.


باز ديدم
كه نوری سوسو زد و دوباره ناپدید شد
يكي‌شدنِ نوري فسفري با نوری تازه
تولد هم‌زمانِ نوزاد با مادرش.

اکنون دیگر با روياها كنار آمده‌ام
هر چيزی همان نيست
كه آن‌گونه به نظر مي‌آید.


رویا مي‌بينم
ديروز
امروز نيست
امروز
فردا نخواهد بود
اما من رويايِ فردا را مي‌بينم.


زمين
گورستانِ تجربه‏‏‏‏‏ها‏ است.

ادامه‌ی مطلب

اما

زمانِ درازی گذشته
و می‌خواهم مقاله‏ای بنویسم
كه شروع شود با "اما" .

 
بهانه‌ي كوچك دلخوشی‏ام
چون تیری بدر رفته از کمان
دور شد شتابان
مقصدش نامعلوم.

كجاي جهان آن تير بر زمين نشست؟
كه همان‌جا
دست بکار نوشتن مقاله‏ای خواهم شد که آغاز ‌شود با
"اما".

ادامه‌ی مطلب

در حسرتِ سالینجر

 امروز  به دور ريختم
  تمام جسارتی را که از استعاره‌ها بر می آید .

من، منم
و تو، تو هستي:
مردي كه گفت : آت و آشغالي بيش نيست همه‏ی قدرت‏ها و دروغ‏ها
و نگفت كه ...

دل‌تنگت شده‌ام
جروم ديويد سالينجر،
كجایي مرد؟

زاده‌ي ِسال 1919
81 ساله‌اي امسال
بگو
جايي طرفاي شمال غرب آمريكا هستي؟

یا در کشتزاران جویِ تبت
 با ابروهاي جو گندمي‌ات
در ارتفاع چهارهزار متر و بالاتر
به كمبود اكسيژن عادت کرده ای.
 
هولدن، پسری که در داستانت مي‌خواست ناتورِ دشت شود
در هيچ كشوري، زيرِ آسمان هيچ مکاني
معصوميت پسرانه‏ اش
نمي‌تواند در امان باشد.

معصوميت اين است: تکه پاره شده،
تکه پاره شده و خونین.

كجايي تو؟

به من بگو
تنها راهِ گریز آیا
فرار به ناكجاآباد است؟

در خيابان‌‏های دارچن تبت
گمان می‏بردم که تو هستم من
به جای آن که خودم باشم.

ادامه‌ی مطلب

شعری به سراغت آمده؟

سينه‌ام را شكافتم
ريه‌هايم بيرون زد
و سرآخر قلبِ داغم نمايان شد.
 
آينده‌ي ناپيدايِ  هزار سال قبل،
با گذشته‌ي به‌ كلي پنهانِ هزار سال بعد
به سختي در هم تنيده‌اند
تا چهره‌ي وقيحِ امروز را بسازند.
 
سال 2000 بخشي از قرن بيستم است يا قرن بيست‌ويكم؟
 
اوايل تابستان سال 2000
در رستورانِ يك هتل
كنار درياچه‏ا‌ي مصنوعي در جيون‌جي يو
به آبي كه درختان گيلاس را در برگرفته بود، نگاه مي‌كردم.
آب، در بينِ دروغ‌‌هاي بي‌شماري محصور شده بود.
 
بورديو به من گفت:
"در  روزهای پیش رو، براي مبارزه با امپرياليسم امريكا
بايد با هم متحد شویم."
او سه سال از من بزرگ‌تر بود
و از من بسيار جوان‌تر
 كت و شلواری که پوشیده بودم
من را هم جوان نشان می‏داد.

آّب، وانمود مي‌كرد 
که به مرگ‌ و به زندگي‌هاي درون‌اش
بي‌اعتناست.
 
گذشته‌ي فرانسه
و حالِِ كُره، با هم‌
چهره‌ي امروز را ساخته‌اند.
 
آه، سرشتِ خودكامه‌ي شانس!
همان دم، بيرونِ پنجره
چرخ‌ريسَكی پريد
 گنجشك نه، چرخ‌ريسَك)
امپرياليسمِ پر شور را همان‌جايي كه بود؛ رها كردم
و توجهم كاملن  به سمتِ آن پرنده، آن پرنده‌ي زود‌گذر معطوف شد
بورديو پرسيد: "شعري اومده سراغت ؟"
او گفت: "يه پرنده همين الان رد شد، حتمن يه شعر به سراغت اومده."
 
درست موقعِ درآمدن از زيرِ آبِ بيرونِ‌ پنجره
نفس نفس زنان
فهميدم كه زمان درازي به همان حال بوده‏ام
مثل نابينايِی‌ خيسِ خيس پاسخش دادم:
"آره، يه شعر اومده".
 
هر دو با هم، به صداي بلند خنديديم
وقتی مي‌خنديديم
چين و چروكِ بسیار مي‌نشست به صورت و گردن يكي از ما

ادامه‌ی مطلب

مست

هرگز ذاتِ یک‏پارچه‏ای نبوده‏ام.
 
شصت تريليون سلول!
 
من
كلكسيونِی زنده‏ام
در میانِ زيگ زاگِ گيج كننده‌يِِ شصت تريليون سلول
و
همه مست.

ادامه‌ی مطلب

ماه

كمانِِ كشيده
               و
                 درينگ !
تير به چشمت فرو مي‌نشیند.
 
 
 
ماه
از رنج آن که تو غرقه‏ در ظلماتی
بر مي‌آيد .
 
 

ادامه‌ی مطلب

قلبِ شاعر

زاده شده‏است 
شاعر    
در گوشه‏کنارِ دل‏گیرِِ دنيا
دَرون تَرَك‌هاي بين جنايت، تقلب، دزدي، خشونت و قتل.

کلمات شاعر مابینِ تَرَك‏ها مي‌خزد
لابلایِ ر‏کیک‌ترین دشنام‏های به گوش رسیده از
حقیرترین زاغه‌هاي پستِ شهر
و سالیان سال
این کلمات
فرمان خواهند راند.

پس از درزِ حقایق‏ 
در میانِ تَرَك‌هاي تبه‏کاری و دروغ
تک فریادی سر می‏دهد شاعر
که قلب دیگران تا دم مرگ
زمزمه‏اش خواهد کرد.
 
قلبِ شاعر را
بی‏گمان، سرنوشتی از پیش نوشته
انتظارِ می‏کشد.

ادامه‌ی مطلب