قالب وردپرس درنا توس
خانه / ع. پاشایی (صفحه 20)

ع. پاشایی

Avatar

آن سوی رودخانه

آرزو دارم به آن‏سوى رودخانه روم. آن‏جا كه زورق‏ها را در يك صف به خيزران‏ها بسته‏اند. آن‏جا كه پگاهان مردان گاوآهن بر دوش در زورق‏ها نشسته به آن‏سوى رود مى‏روند تا كشتزارهاى دوردست خود را شخم‏ زنند. جائى كه گاوبانان گاوان ماغ‏كش را از رود به مرغزار كنار رودخانه مى‏برند. شامگاهان همه به خانه بازمى‏آيند، شغالان را در جزيره پوشيده از علف‏هاى هرز به زوزه‏كشيدن وا مى‏گذارند. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان آن گدار شوم. مى‏گويند كه فراسوى آن ساحل بلند بركه‏هاى شگفت پنهان است. از پس ِباران دسته دسته اردك‏هاى صحرائى به آن‏جا مى‏آيند، و گرداگرد كناره‏هائى كه مرغابيان تخم مى‏گذارند نى‏هاى ستبر روئيده‏ است. جائى كه پاشَله‏ها دم مى‏جنبانند و بر گِل و لاى نرم و پاك ردّ پاهاى كوچك‏شان را به‏جامى‏گذارند. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان آن گدار شوم. از اين ساحل به آن‏سو مى‏روم و بازمى‏گردم، تمام پسران و دختران روستا به هنگام شست‏وشو از من درشگفت خواهند ماند. هنگامى كه خورشيد تا دل آسمان بالا بيايد و بامداد در نيمروز ناپديد شود، دوان دوان به‏سوى تو مى‏آيم و مى‏گويم، «مادر، گُشنه‏ام!» چون روز به سرآيد و سايه‏ها به زير درختان بخزند، من در تاريكى بازخواهم‏آمد. هرگز مانند پدرم به شهر نخواهم‏رفت تا دور از تو كاركنم. مادر، تو اگر بگذارى، دلم مى‏خواهد هنگامى كه همسن و سال پدر شدم زورقبان شوم.

ادامه‌ی مطلب

ناخدا

كشتى ناخدا مَدو در بازار راج‏گونج لنگر انداخته ‏است. گرانبار از چَتائى، بى‏هوده ديرى در آن‏جا بيكار افتاده ‏است. تنها اگر كشتى‏اش را به من وام‏دهد، صد پاروكش بر آن مى‏گمارم و بادبان‏ها برمى‏كشم پنج يا شش يا هفت. هرگزش به بازارهاى بى‏هوده نمى‏برم. مى‏رانم بر هفت دريا و سيزده رود ِديار پريان. اما مادر، تو كه در گوشه‏ئى برايم اشك نخواهى‏ ريخت؟ خيال‏ندارم سر به جنگل بگذارم، به كردار رامه‏چَندره كه چنين كرد و ازپس ِچهارده سال باز آمد. من شاهزاده قصه مى‏شوم و كشتى‏ام را از هرچه دلم بخواهد پُربار مى‏كنم. دوستم اَشو را با خود مى‏برم. شادمانه از هفت دريا و سيزده رود ِديار پريان مى‏گذريم. در روشناى پگاهان بادبان برمى‏كشم و هنگامى كه تو نيمروزان در بركه شست‏وشو مى‏كنى ما دو تن در ديار شاهى عجيب خواهيم ‏بود. از گدار تيرپورنى مى‏گذريم و بيابان تپان‏تر را پشت سر مى‏گذاريم. چون بازآئيم هوا رو به تاريكى نهاده ‏است و من هرچه ديده‏ام براى تو بازخواهم گفت. از هفت دريا و سيزده رود پريان مى‏گذريم.

ادامه‌ی مطلب

روز بارانی

ابرهاى تيره شتابناك در حاشيه تاريك جنگل گرد مى‏آيند. پسرم، بيرون مرو! نخل‏ها در يك رديف در كنار درياچه سر بر آسمان تيره مى‏كوبند؛ كلاغان با بال‏هاى خيس بر شاخه‏هاى تمر ِهندى خاموش نشسته‏اند و تاريكى سنگين‏شونده‏ئى در ساحل شرقى رود در آمدوشد است. گاو ما، كه به پرچين بسته‏است، ماغى بلند مى‏كشد. پسرم، همين‏جا بمان تا من او را به آخور برم. مردان در سيلاب كشتزار گردآمده‏اند تا ماهى بگيرند، چرا كه ماهيان از بركه‏هاى لبريز مى‏گريزند، و جويَك‏هاى آب باران در كوچه‏هاى تنگ مى‏دوند به كردار پسرى خندان كه از مادرش مى‏گريزد تا او را برانگيزد. گوش‏كن، يكى زورقبان را در پاياب آوازمى‏دهد. پسرم، روز رو به تاريكى مى‏رود، و معبر زورق بسته ‏است. گوئى آسمان بر باران سيل‏آسا نشسته چهارنعل مى‏تازد؛ همهمه آب رودخانه بلند و بى‏شكيب است؛ زنان در آغاز شام‏گاه با كوزه‏هاى پرآب شتابان از گَنگ به خانه رفته‏اند. چراغ‏هاى شام را بايد آماده كرده‏ باشند. پسرم، بيرون مرو! راه بازار خلوت است، كوچه‏ئى كه به رودخانه مى‏رسد ليز است. باد مى‏غرد و در ميان شاخه‏هاى خيزران دست‏وپا مى‏زند هم‏چون شكار ِدر دام‏ مانده.

ادامه‌ی مطلب

تبعیدگاه

مادر، آسمان تاريك شده، نمى‏دانم چه وقتى است. بازى ديگر لطفى ندارد، از اين‏رو پيش تو آمده‏ام. شنبه است و روز بيكارى. مادر، كار را بگذارپائين، بيا اين‏جا كنار پنجره بنشين و برايم بگو كه بيابان تِپان‏تَر در قصه پريان كجاست؟ تيرگى باران تمام روز را فراگرفته‏است. آذرخش درنده آسمان را به ناخن‏هايش مى‏خراشد. هنگامى كه ابرها مى‏غرند و تندر خروش‏مى‏كشد، دوست دارم هراسى به دلم بيفتد و خود را به تو بفشارم. هنگامى كه ساعت‏ها تندبار بر برگ‏هاى خيزران ببارد، و پنجره‏هاى ما از تندبادهاى ناگاهى بلرزد و به‏هم بخورد، مادر، دوست دارم با تو تنها در اتاق بنشينم و به تو كه از بيابان تِپان‏تَر ِقصه پريان مى‏گوئى گوش‏كنم. مادر، آن بيابان كجاست، بر كناره كدامين دريا، در پاى كدامين تپه و در ديار كدامين شهريار؟ آن‏جا كه نه پرچينى هست تا سامان كشتزاران باشد و نه گذرگاهى كه روستائيان در آفتاب ِزرد به روستاهاى خود برسند، و يا نه زنى كه در جنگل هيمه گردآورد كه آن را به بازار برد و بفروشد. نشان بيابان تپان‏تر اين است كه در خاكش جاى‏جاى علف‏هاى زرد هست و تك‏درختى كه بر آن جفتى مرغ پير ِفرزانه آشيان دارند. مى‏توانم بپندارم كه چه‏گونه، درست در يك چنين روز ابرى، شاهزاده جوان تك‏وتنها بر خِنگ خاكرنگ نشسته از آن بيابان به جست‏وجوى شاهدختى مى‏رود كه در آن‏سوى درياى ناشناخته در قصر ديو دربند است. همان‏گاه كه او در بيابان تپان‏تر قصه پريان بر اسب نشسته مى‏تازد و در دوردست آسمان دمه باران فرومى‏نشيند و آذرخش هم‏چون هجوم ناگاهى درد برمى‏جهد، آيا او به‏يادمى‏آورد مادر ِدلازرده‏اش را، كه شهريار تركش گفته، و او آخور گاوان را مى‏روبد و اشك از چشمانش پاك‏مى‏كند؟ ببين مادر، روز هنوز پايان نيافته هوا رو به تاريكى مى‏رود و آن‏جا در گذرگاه روستا رهگذرى نمى‏گذرد. چوپان زود از چراگاه به خانه رفته‏است، و مردان كشتزارها را رهاكرده‏اند تا در پناه ديوار كلبه‏هاى‏شان روى حصير به تماشاى ابرهاى عبوس بنشينند. مادر، همه كتاب‏هايم را بر رَف گذاشته‏ام - از من مخواه كه حالا درس‏هايم را بخوانم. زمانى كه به سن و سال پدرم برسم، هرآن‏چه بايد خواهم‏آموخت. اما مادر، امروز به من بگو كه بيابان تپان‏تر در قصه پريان كجاست؟

ادامه‌ی مطلب

گل چمپا

خيال‏كن كه من به بازى گل چَمپا شوم و بر شاخسار بلند آن درخت برويم و خندان از نسيم بلرزم و بر برگ‏هاى نورُسته برقصم، تو مرا مى‏شناسى مادر؟ آوازم‏مى‏دهى: «كجائى خُردينَكم؟» و من لب فرومى‏بندم و در دل مى‏خندم. در نهان گلبرگ‏هايم را مى‏گشايم و تو را كه گرم ِكارى تماشامى‏كنم. و آن‏گاه كه تو پس از شست‏وشو، موهاى خيست را روى شانه رهاكرده از سايه‏گاه درختان چمپا به حياط كوچكى كه نمازگاه توست مى‏روى عطر گلى به مشامت مى‏رسد، اما نمى‏دانى كه از من است. پس از ناهار كه در كنار روزن مى‏نشينى و رامايانه مى‏خوانى، سايه درخت بر موى و به دامنت مى‏افتد من آن‏گاه سايه كوچكم را بر صفحه كتابت، درست همان‏جائى كه مى‏خوانى، مى‏افكنم. اما تو فكرمى‏كنى كه اين سايه خرد، سايه كودك كوچك تو باشد؟ شام‏گاه كه چراغى افروخته در دست، به آخور گاوان مى‏روى، ناگاه من بر خاك مى‏افتم و باز پسر تو مى‏شوم، و از تو مى‏خواهم كه برايم قصه بگوئى. آن‏گاه تو به من مى‏گوئى: - «شيطانَكم، كجا بوده‏اى؟» - «نمى‏گويم، مادر».

ادامه‌ی مطلب

ابرها و امواج

مادر، ابرنشينان ندامى‏دهند مرا كه: «ما از بام تا شام با سپيده‏دم ِزرين و ماه ِسيم‏گون بازى ‏مى‏كنيم.» مى‏پرسم، «من اما چه‏گونه بايد به شما بپيوندم؟» پاسخ مى‏دهند: «به كنار زمين بيا، دست‏هايت را به آسمان‏بردار، و تو در ابرها خواهى‏ بود.» مى‏گويم، «مادرم در خانه چشم‏به‏راه من است. چه‏گونه او را بگذارم و بيايم؟» آنان لبخندزنان دور مى‏شوند. مادر، من اما بازى بهترى مى‏دانم. من ابر و تو ماه خواهيم‏شد. با دست‏هايم تو را مى‏پوشانم، و آسمان آبى، بالاى خانه ما خواهدبود. موج‏نشينان ندامى‏دهند مرا كه: «ما از بام تا شام آوازمى‏خوانيم، هميشه در سفريم و خود نمى‏دانيم كه از كجا مى‏گذريم.» مى‏پرسم، «من اما چه‏گونه بايد به شما بپيوندم؟» مى‏گويند: «به كنار دريا بيا و با چشمان فروبسته بيايست و آن‏گاه تو را بر امواج خواهندبرد.» مى‏گويم، «مادر هميشه مى‏خواهد من شام‏گاه در خانه باشم، چه‏گونه او را مى‏توانم بگذارم و بروم؟» آنان لبخندزنان و رقصان مى‏گذرند. من اما بازى بهترى مى‏دانم. من موج و تو ساحلى غريب خواهيم‏شد. مدام مى‏غلتم و خندان در دامن تو فرو مى‏شكنم. و هيچ‏كس در جهان نمى‏داند كه ما دو تن كجائيم.

ادامه‌ی مطلب

ستاره‌شناس

من فقط گفتم، «شام‏گاه كه ماه ِتمام در ميان شاخه‏هاى آن درخت كَدَم گرفتارمى‏شود، شد كه كسى آن را بگيرد؟ اما دادابه من خنديد و گفت: «بچه، ابله‏ترين بچه‏ئى كه من تا به امروز ديده‏ام توئى. هميشه ميان ما تا ماه راه درازى است، چه‏طور مى‏شود آن را گرفت؟» گفتم، «تو چه ابلهى دادا. ما كه بازى مى‏كنيم مادر از روزن نگاه‏مان مى‏كند و لبخند مى‏زند، آيا تو او را از ما دور مى‏دانى؟» باز دادا گفت «چه ابلهى! اما دامى به آن بزرگى از كجا مى‏آورى كه ماه رابگيرى؟ گفتم، «حتما" تو مى‏توانى آن را با دست‏هايت بگيرى.» اما دادا خنديد و گفت، «ابله‏ترين بچه‏ئى كه تابه‏حال ديده‏ام توئى. ماه اگر نزديكت مى‏شد مى‏ديدى چه‏قدر بزرگ است.» گفتم، «دادا چه پرت‏وپلاها كه در مدرسه يادت‏نداده‏اند. آيا آن‏گاه كه مادر براى بوسيدن ما سرش را پائين مى‏آورد صورتش خيلى بزرگ است؟» ولى باز دادا گفت، «تو چه‏قدر ابلهى.»

ادامه‌ی مطلب

بازیچه

فرزندم، چه شادى تو كه تمامى بامداد را با شاخه‏ئى شكسته در خاك به بازى نشسته‏اى. من به بازى تو با آن شاخه شكسته لبخند مى‏زنم. من سرگرم شمار و عددم و ساعت‏ها اعداد را با هم جمع‏مى‏كنم. شايد به من نگاه كرده بيانديشى «بامدادت را با چه بازى ابلهانه‏ئى مى‏گذرانى!» فرزند، من هنر دلبستن به چوب‏هاى كوچك و كلوچه‏هاى گِلين را از ياد برده‏ام. من بازيچه‏هاى گرانبها مى‏جويم و تكه‏هاى زر و سيم را گرد مى‏آورم. تو با هرچه بيايى بازى‏هاى شاد مى‏آفرينى، مرا زمان و توان بر آن‏چه هرگزش نمى‏توانم يافت از دست‏ مى‏رود. من در اين بَلَم شكننده رنج بر خود نهم تا از درياى آرزو بگذرم، و فراموش‏مى‏كنم كه من نيز به بازى سرگرمم.

ادامه‌ی مطلب

قاضی

هرچه دل‏تان مى‏خواهد درباره‏اش بگوئيد ولى من خطاهاى فرزندم را مى‏دانم. او را نه از آن رو كه خوب است، بل از آن‏جا كه كودك كوچك من است دوست مى‏دارم. شما كه مى‏كوشيد خوبى‏ها و خطاهاى او را با هم بسنجيد چه‏گونه پى‏خواهيدبرد كه او چه‏قدر عزيز است؟ آن‏هنگام كه بايد تنبيهش‏كنم بيش از بيش بخشى از هستى من مى‏شود. آن‏هنگام كه اشك به چشمانش مى‏آورم قلبم با او مى‏گريد. مرا تنها يك حق ملامت است و تنبيه، تنها آن‏كس شايد سخت تنبيه‏ كند كه دوست بدارد.

ادامه‌ی مطلب

بدنامی

آن اشك‏ها در چشمان تو چه مى‏كند، فرزندم؟ چه وحشتناك‏اند آنان كه تو را همواره براى هيچ، سخت ملامت مى‏كنند؟ به هنگام نوشتن انگشتان و سيمايت را به جوهر آلوده‏اى - براى همين تو را آلوده مى‏خوانند؟ شرم‏شان باد، آنان جرأت مى‏كنند ماه ِتمام را آلوده بخوانند چرا كه سيمايش را به جوهر آلوده‏است؟ فرزندم، آنان به اندك چيزى به عتاب تو برمى‏خيزند و برآنند كه بيهوده بر تو خرده بگيرند. جامه‏ات به وقت بازى پاره‏مى‏شود، براى همين تو را آلوده مى‏خوانند؟ شرم‏شان باد! پس آن بامداد خزانى را كه از ميان پاره‏ابرهايش لبخندمى‏زند چه مى‏خوانند؟ فرزندم، از آن‏چه با تو مى‏گويند گوش بسته‏دار. آنان سياهنامه‏ئى بلند از كرده‏هاى تو ساخته‏اند. همه مى‏دانند كه تو چيزهاى شيرين را چه‏قدر دوست مى‏دارى - براى همين تو را شكمباره مى‏دانند؟ شرم‏شان باد! پس ما را كه دوستدار توئيم چه خواهندخواند؟

ادامه‌ی مطلب

چرا و چه‌هنگام

فرزندم، چون برايت بازيچه‏هاى رنگارنگ مى‏آورم درمى‏يابم كه چرا رنگ‏ها بر ابرها، بر آب، چنين به بازى برخاسته‏اند، و گل‏ها به رنگ‏هاى گوناگون درآمده‏اند - چرا كه من در اين هنگام به تو بازيچه‏هاى رنگارنگ مى‏دهم. چون آواز مى‏خوانم تا تو را به رقص آرم به‏راستى مى‏دانم كه چرا در برگ‏ها موسيقى است، و چرا امواج همآوازى خويش را به قلب زمين سراپا گوش مى‏فرستند - چرا كه من در اين هنگام آواز مى‏خوانم تا تو را به رقص‏آرم. چون چيزهاى شيرين به دست‏هاى آزمند تو مى‏دهم، مى‏دانم كه چرا در جام گل شهد است و چرا ميوه‏ها در نهان از شيره شيرين سرشار مى‏شوند - چرا كه من در آن‏هنگام چيزى شيرين به دست‏هاى آزمند تو مى‏دهم. چون بوسه بر رخ تو مى‏زنم تا تو لبخند بزنى، اى نازنين، به يقين درمى‏يابم كه چه لذتى با فروغ بامدادى از آسمان فرومى‏ريزد، و نسيم تابستان چه نشاطى بر تن من مى‏آورد چرا كه در آن هنگام من تو را مى‏بوسم تا تو لبخندبزنى.

ادامه‌ی مطلب

جهان کودک

اى‏كاش مى‏توانستم در دل جهان ِكودكم جاى آرامى بگيرم. مى‏دانم كه جهانش ستارگانى دارد كه با او سخن مى‏گويند و آسمانى كه بر چهره‏اش خم‏مى‏شود تا او را با ابرها و رنگين كمان‏هاى ابلهانه‏اش سرگرم‏كند. آنان كه فرامى‏نمايند به بى‏زبانى، و بدان مانند كه گفتى هرگز نمى‏توانند جنبيد، با قصه‏ها و خوانچه‏هاى پر از بازيچه‏هاى درخشان‏شان به پاى پنجره تو مى‏خزند. اى‏كاش مى‏توانستم در راهى سفركنم كه از جان كودك مى‏گذرد و به آن‏سوى تمامى مرزها مى‏رسد. آن‏جا كه پيام‏آوران بى‏هيچ علت ميان قلمروهاى شاهان بى‏تاريخ پيغام مى‏برند. آن‏جا كه خرد از قوانينش بادبادك مى‏سازد و هوامى‏كند، و حقيقت، واقعيت را از بندهايش آزادمى‏كند.

ادامه‌ی مطلب

آغاز

كودك از مادر پرسيد: «از كجا آمده‏ام؟ مرا از كجا گرفته‏اى؟» مادر، نيمى‏گريان و نيمى‏خندان، او را تنگ به‏خود فشرد و گفت،- جانم، تو آرزووار در دلم پنهان بودى. تو در عروسك‏بازى‏هاى كودكيم بودى و من هر بامداد كه تنديس خدايم را از گِل مى‏ساختم تو را ساختم و ديگر خرابت‏نكردم. تو با خداى خانه ما در يك معبد بودى و من به پرستش او تو را مى‏پرستيدم. تو در تمامى اميدها و عشق‏هايم، در زندگى من و زندگانى مادرم زيسته‏اى. تو سال‏ها در دامن روان جاويدى كه فرمانرواى خانه مااست پرورش يافته‏اى. دلم به هنگام دوشيزگى گلبرگ‏هايش را گشود و تو هم‏چون بوى خوش گرد آن پراكنده‏شدى. لطافت تو در اندام‏هاى شاداب من شكفت، مانا كه تابش آسمان پيش از دميدن آفتاب. تو نخستين دلارام آسمان، همزاد سپيده صبحگاهى همراه رود حيات جهان فروغلتيده و سرانجام بر كنار دل من نشسته‏اى. چون به چهره تو مى‏نگرم رازى بر من چيره‏مى‏شود: تو كه از همه‏اى از آن ِ من شده‏اى. از بيم آن كه مبادا گمت‏كنم تنگ در آغوشت مى‏فشارم. كدام افسون، گنج جهان را در اين بازوان نازك من به دام افكنده‏است؟

ادامه‌ی مطلب

دزد خواب

كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم. مادر كوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسايه آب‏بياورد. نيمروز بود. كودكان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردك‏ها در آبگير، خاموش بودند. شبان در سايه انجيربُن هندى به خواب فرو شده‏بود. دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ايستاده‏بود. در اين ميان دزد خواب آمد و خواب از چشمان كودك ربود و جَست و رفت. مادر چون بازگشت كودك را ديد كه سراسر اتاق را گشته‏است. كه خواب از چشمان كودك ما دزديد؟ بايد بدانم. بايدش يافته دربند كنم. بايد به آن غار تاريك كه جوباره‏ئى خُرد از ميان سنگ‏هاى سائيده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بيافكنم. بايد در سايه خواب آلوده بَكوله‏زار جست‏وجوكنم، آنجا كه كبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏كنند و آواز خلخال‏هاى پريان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد. بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟» كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم. اگر به چنگم‏بيفتد درس خوبى به او خواهم‏داد. به آشيانش شبيخون خواهم‏زد كه ببينم خواب‏هاى دزدى را كجا انبارمى‏كند. همه را غارت كرده به خانه مى‏آورم. دو بالَش را سخت مى‏بندم و كنار رودخانه رهاش‏مى‏كنم كه با يكى نى در ميان جگن‏ها و نيلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گيرى‏كند. شامگاهان كه بازار برچيده شود و كودكان روستا در دامان مادران‏شان بنشينند، آن‏گاه مرغان شب ريشخندكنان در گوش او فريادمى‏كنند: «حالا خواب كه را مى‏دزدى؟»

ادامه‌ی مطلب

نمایش نادیده

آه، فرزندم، چه كس آن جامه كوچك را رنگين‏كرد و اندام دلاويز تو را در آن سرخ جامه كوچك فرو پوشيد؟ بامدادان بيرون‏آمده‏اى تا در حياط بازى كنى، آن‏گونه تاتى‏كنان و تلوتلوخوران كه تو مى‏دوى. ولى فرزندم، كه آن جامه كوچك را رنگين‏كرد؟ چيست كه تو را مى‏خنداند، اى غنچه كوچك زندگيم؟ مادر به روى تو كه در آستانه در ايستاده‏اى لبخندمى‏زند. او كف مى‏زند و النگوهايش به صدادرآمده، و تو مى‏رقصى خيزرانى در دست به‏كردار ِ چوپانَكى خُرد. چيست كه ترا مى‏خنداند، تو زندگيم را غنچه كوچك؟ اى گدائى كه با دستانت به گردن مادر آويخته‏اى چه دريوزه‏مى‏كنى؟ اى آزمند، آيا جهان را چون ميوه‏ئى از آسمان بركنم كه در كف گُل‏آساى كوچكت بگذارم؟ اى گدا چه دريوزه‏مى‏كنى؟ باد به شادى آواز خلخال‏هاى تو را با خود مى‏برد. خورشيد لبخند مى‏زند و به آرايش تو نگاه‏مى‏كند. آسمان تو را به تماشا نشسته‏است كه در آغوش مادر به خواب‏مى‏روى و بامداد پاورچين پاورچين به بالين تو مى‏آيد و چشمانت را مى‏بوسد. باد به شادى آواز خلخال‏هاى تو را باخود مى‏برد. پرى‏بانوى رؤياها پركشان از آسمان شامگاهى به سوى تو مى‏آيد. مام جهان، در قلب مادرت، در كنار تو مى‏نشيند. خنياگر ستارگان با نى‏لبكش بر در ِتو ايستاده‏است. و پرى‏بانوى رؤياها پركشان از آسمان شامگاهى به سوى تو مى‏آيد.

ادامه‌ی مطلب

راه کودک

كودك اگر مى‏خواست مى‏توانست همين حالا به آسمان پرواز كند. بيهوده نيست كه رهامان نمى‏كند. دوست دارد سر به سينه مادر نهاده بيارامد، و هرگز دوريش را برنمى‏تواندتافت. كودك از همه شيوه‏هاى سخن فرزانه‏وار آگاه است. خود اگر چند اندك كسان‏اند در جهان كه راه به معناى آن مى‏برند. بيهوده نيست كه هرگز نمى‏خواهد لب به سخن بگشايد. مى‏خواهد كه سخن از لبان مادر بياموزد، همين و بس. از اين‏جاست كه چنين بى‏گناه مى‏نمايد. كودك خرمنى زر و مرواريد داشت، با اين‏همه گداگونه پابه‏جهان نهاد. بيهوده نيست كه بدين‏گونه با جامه‏ئى ديگرگونه آمده‏است. اين نازنينْ درويش ِخُرد ِعريان چنين فرامى‏نمايد كه سخت بى‏يار و بيكس است، تا بتواند از دولت عشق مادر دريوزه‏كند. كودك در سرزمين ماه نو ِكوچك، از هر بندى آزادبود. بيهوده نبود كه آزادى خويش وانهاد. نمى‏داند كه در كنج كوچك دل مادر شادى بى‏پايان را جائى هست، و مى‏داند كه در بازوان گرامى او گرفتار و فشرده‏شدن بسى شيرين‏تر از هر آزادى است. كودك هرگز راه ِگريستن را نمى‏دانست. او مقيم ديار نيكبختى محض بود. بيهوده نيست كه اشك‏ريختن را برگزيده‏است. خود اگرچند تبسم مهربانش دل مشتاق مادر را به خويش مى‏كشد، با اين‏همه گريه‏هاى كوچكش بر چيزهاى اندك بند دوگانه مهر و دلسوزى را به هم مى‏بافد.

ادامه‌ی مطلب