قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی (صفحه 8)

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

روایتِ سقوط و تعالی

۱. نوشتن به نام دیگری، یکی از تکنیک‌های قدیمی تاریخ نوشتار است. خوان خلمن، آن‌را «نوشتن با جابجایی ذهنیت» می‌نامید. یکی از مهم‌ترین دفترهای شعر خلمن، «شعرهای سیدنی وست» نام دارد که به نظر می‌رسد ترجمه‌ی اسپانیولیِ شاعری‌ست از آمریکای شمالیِ انگلیسی‌زبان. خلمن، کتاب را با این کلمات از یک شاعر ناشناس چینی آغاز می‌کند: «ترجمه، خیانت ‌است آیا؟ شعر، ترجمه است آیا؟» با همین پرسش، خلمن شاعری را خلق می‌کند که پیش از او در انگلیسی و اسپانیایی وجود …

ادامه‌ی مطلب

برنامه‌های سایت، ۱

در ایامی زندگی می‌کنیم که اگر تعلل کنیم، خانه بر سرمان فرو خواهد ریخت. در این زمانه‌ی فاجعه، هر عملی را پیشاپیش باید با «انتقاد از خود» شروع کرد. باید نقشِ «خود» را در توسعه‌ی فجایع بازشناخت، فجایعی که هوا و خاکِ ما را مسموم می‌کنند و در خود می‌بلعند. امسال، واردِ دهمین سالِ انتشار آنتولوژی «خانه‌ی شاعران جهان» شده‌ایم و در این آشفته‌بازارِ نشر و ترجمه و سانسور در ایران، برآنیم که نخست خود را بپالاییم. پس از آن نوبتِ …

ادامه‌ی مطلب

وقتی بربرها می‌رسند | الوین پانگ

وقتی بربرها می‌رسند بر خاک بخوابان مردگان را! بر آنان، چندان مویه مکن! حد ملایمی از احساسات، مجاز فرض می‌شود. توقعِ نوستالژی، عندالمطالبه است. اجساد را بسوزان: زمین را هدر مده، بر اسرار گذشته حسرت مخور! خاکسترها را برای دوربین‌به‌دستان آماده کن! اثاث نفیس‌ات را پنهان کن! عمارات‌ را فرو بریز! نخست مجسمه‌هایی که در فتح بازوهایی فراخ دارند و آن‌گاه هرچیزی که نقشی از شیر با خود می‌آورد! معاشرت با فقدان، واجدِ امنیتی فزون‌تر و درکِ زمینِ بازی سیاسی، …

ادامه‌ی مطلب

خودآگاهی | الوین پانگ

حالا کوری را می‌شناسم: فقط آینه‌ دیدن است. در ظلمات آن‌جا که همه‌چیز بی‌نیاز از حواشی‌ست ، وضوحِ لمس‌ کفایت می‌کند، و ترس نامِ دیگر‌ِ اعتمادی‌ست مکتوم. حالا می‌دانم که استغنای دل پشتواره‌ی مایست که به معرفتِ عالمی ناگزیر رسیده‌ایم، و جان تنها یک واژه‌ است تا آن‌‌دم که رنج بردن نیاموخته است. آن‌چه نمی‌دانستم این بود که عشق چگونه زندگی می‌یابد و شیشه بی‌آنکه پاسخی با خود بیاورد در تاریکی متلاشی می‌شود، این‌که چگونه تو به جهان من رخنه …

ادامه‌ی مطلب

رویایی بی‌نام | الوین پانگ

  برکشان چشمانت را به سوی آسمان بگذار ابروانت ابرها را از رخ ماه جارو کنند بگذار لب‌هایت طعم تنفس ستارگان را بچشند زلف بیافشان عشقِ من، رها کن حریرِ گیسوانت را بگذار به دنبال پاسخ دوره‌ات کنم، بیا که با حقایق‌ام بپوشانم‌ات بگذار این دستان که قرار نمی‌شناسند، بی‌قراری تو را دریابند، تندرت را در ظلام بیا که شمیم مشکِ‌مان برخیزد، بیا که بدن‌‌هامان خانه‌ بسازند بگذار نگاه‌هایمان سرپناهمان شوند که سرما از شعله‌ی ما بگریزد انگار شغالی از …

ادامه‌ی مطلب

بر سرمای درون | گزارشی با خاطره‌ی احمد شاملو

۱. زمانه‌ی غریبی‌ست، آری. زمانه‌‌ای‌ست که «سخنِ حق‌طلبی» انگار همان نخستین سخنی‌ست که از تمام عرصه‌های حیاتِ روزمره، حیاتِ سیاسی و اجتماعی و قلمروهای تفکر و آفرینش هنری به کناری نهاده‌ شده‌است. آنتونیو گاموندا، سال‌ها پیش در گفتگویی با من بیان کرد که دیگر هیچ کشوری را نمی‌شناسد که «حقیقت» داشته باشد. غیابِ «سخنِ حق‌طلبی» ریشه در مناسباتِ جهانِ مصرفی ما دارد. سیاست‌مدارانی که «سخنِ دروغ» را به نام حقیقت جعل می‌کنند، شاعرانی که آن پرسشِ سوزان را وانهاده‌اند، روشنفکرانی …

ادامه‌ی مطلب

فیدل | خوان خلمن

  بی‌کم و کاست چنین می‌گویند از فیدل راه‌بلدی بزرگ که مشعل تاریخ را برفروخت و الخ ولی مردم او را سمند می‌نامند و حق همین است فیدل بر فیدل نشست روزی و به سر تاخت بر سر رنج در برابر مرگ و فراتر از آن، در برابرِ غبار جان. تاریخ از افعالِ پرشکوهش دادِ سخن خواهد داد من اما برآنم که او را در کنجِ روزی به خاطر آورم که در آن به سرزمینش نگاه کرد و گفت این …

ادامه‌ی مطلب

سهمی از مزارع و خورشید | ترانه‌های مقاومت در آمریکای لاتین و اسپانیا

  بر این باورم که هر انسانی باید ترانه‌ای داشته باشد، ترانه‌ای از آنِ خود. زندگی این را به من آموخت که هر وقت ترانه‌هایم را از دست دادم، توازن جان و جسم‌ام را هم از دست داده‌ام. سال‌ها پیش، با همان دفترچه‌ای که دست به دست، میانِ یاران می‌گشت، از ترانه‌های کوهستان، بر ارتفاعات آن خاک، آتش روشن می‌کردیم و رویا می‌دیدیم. در سال‌های تبعید، وقتی دیگر زبانت را نمی‌شنوی، وقتی کلمات، یکایک از پیش چشمانت محو می‌شوند، آهسته …

ادامه‌ی مطلب

در ادامه‌ی تساهل و تسامح در ترجمه

گفته بودم که قرار است به ترجمه‌های دیگران هم بپردازم، مادام که خود را ویرایش می‌کنم. به خطاهایی که بسیاری از ما مرتکب می‌شویم ولی باید از خطر خویش احتراز کنیم. در فهرستم، نام‌هایی بود از پیش: مثلن بیژن الهی، مثلن احمد شاملو، مثلن احمد میرعلایی … و از نسل جدیدتر، پوری و رهبانی و فواد نظیری و پگاه احمدی و سپیده جدیری و … این‌یکی اما در فهرست من نبود: ولی ناگهان از خودت می‌پرسی که چطور جامعه‌ای چنین …

ادامه‌ی مطلب

یک جستجو…

۱. سال ۲۰۱۰. خوزه آنتونیو لابورده‌تا، در بستر بیماری مرگ بود. همه می‌دانستیم. با مارچلو و ترینی و دیگر دوستان برنامه‌ای شکل می‌دهیم برای بزرگداشت‌اش. خوزه آنتونیو، خواننده‌ی «ترانه‌ی آزادی» بود، ترانه‌ی «ما»، که هردو غریو مقاومت بودند علیه فرانکو. شبی که برنامه به پایان رسید، در خانه‌ی لوئیجی و الیمه-زوج موسیقیدان اسپانیایی و ترک- درست یک کوچه بالای خانه‌ی من در روستای «تراسموز»، دور هم می‌نشینیم. پاکو ایبان‌یِز هم در میان ماست. در میان همه‌ی اسامی، پاکو سرشناس‌تر از …

ادامه‌ی مطلب

جئو بوگزا | یوآنا ماریا و اشعار دیگر

اگر شعر به روایت آنتونیو گاموندا، معرفت فقدان است، اگر شعر، به همان عبارت، به آگاهی انسانی شدت می‌بخشد، خاطره بخشی جداناپذیر از هویت شعر است. از این‌روست که شعر به خاطرمان می‌آورد، آن‌چه تاریخ فراموش‌اش کرده است. جئو بوگزا، شاعر بزرگ رومانیایی در سال ۱۹۰۸ بدنیا آمد و در سال ۱۹۹۳ در بخارست از دنیا رفت. او را یکی از اصلی‌ترین چهره‌های شعر آوانگارد و جریان سوررئالیسم شعر رومانی می‌شناسند. منتقد و تئوریسین فعالی بود. یک عضو حزب کمونیست …

ادامه‌ی مطلب

تمام انسان‌ها | جئو بوگزا

هر انسانی که نمی‌توانم دوستش بدارم سرچشمه‌ی اندوهی‌ست ژرف برای من. هرانسانی که روزی دوستش داشته‌ام و دیگر نمی‌توانمش دوست بدارم گامی‌ست به سوی مرگ برای من. آن روز که دیگر نتوانم کسی را دوست بدارم خواهم مرد. آی شمایان، که می‌دانید شایسته‌ی عشق من‌اید، مراقب باشید، مراقب باشید تا مرا نکشید.

ادامه‌ی مطلب

چندسالگی | جئوبوگزا

کسی در من، کسی که هیچ رنجی با او غریبه نبود از وقتی خودم را می‌شناسم هفت هزار ساله است. کسی در من، کسی که هربار سرسختانه‌تر نمی‌گذارد هیچ افتخار پوچی تباه‌‌اش کند شانزده ساله است. و سن و سال معمولی زندگی‌های انسانی هیچ حلقه‌ای به تنه‌ام اضافه نمی‌کند. همیشه هفت هزار ساله بوده‌ام ولی در گذر از وسوسه‌ها و رسوایی‌های عالم سرسخت و یاغی باید شانزده ساله بمیرم.

ادامه‌ی مطلب

در ورشو | جئو بوگزا

در ورشو، دخترکی چنین می‌گفت: اگر می‌خواهی نوازشم کنی، مانعت نمی‌شوم اگر می‌خواهی ببوسی‌ام، می‌توانی می‌گذارم سینه‌هایم را عریان کنی. ولی باید بدانی که پدرم را آلمانی‌ها تیرباران کردند و یک برادرم را در کوره سوزاندند. اگر می‌خواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمی‌شوم ولی باید بدانی که تمام این مردگان در من زوزه می‌کشند و من سراپا، سراپا خاکسترم. ببوس مرا، ولی ای‌کاش این بوسه تلخ‌کامت نکند.

ادامه‌ی مطلب

یوآنا ماریا، یک شعر بلند | جئو بوگزا

(یوآنا ماریا، یک کشتی بادبانی‌ست، از روزگاری دیگر) ۱ یوآنا ماریا، حالا دیگر تو دوری همیشه دلت می‌خواست دور باشی، یوآنا ماریا. دریاهایی را دوست داشتی که کشتی‌های بادبانی شب‌ها و روزها، گاه و بی‌گاه در آن‌ها شناورند، و بندرهایی را که ماهیگیرانِ مرجان‌ها به آن‌ها برمی‌گردند، کوه‌های پوشیده از برف را، جزایر و شهرهای ناشناخته، هرآن‌چه که این‌جا نبود و در دوردست‌ها بود را دوست می‌داشتی، و فواصل، چنان که چنگ و عود در تو آواز خواندند تمام ترانه‌های …

ادامه‌ی مطلب

لدو ایوو | از ابریق شکسته‌ی داستایوفسکی

برایم اهمیتی ندارد که نام این شاعر لدو ایوو‌ست، و نه آلن گینزبرگ. برای من اهمیتی ندارد که شاعران امروز فارسی، نامش را پیشتر شنیده‌اند یا نه. آنٰچه مهم است، همین لمسی‌ست که از او بر تنم باقی می‌ماند وقتی ترجمه‌اش می‌کنم. لدو ایوو، شاعر بزرگ برزیلی، در سال ۱۹۲۴ میلادی به دنیا آمد و در دسامبر سال ۲۰۱۲ در سویلِ اسپانیا، از دنیا رفت: همان‌سالی که من ساکن مکزیک شدم. لدو، دوست نزدیک آنتونیو گاموندا بود. هروقت با آنتونیو …

ادامه‌ی مطلب