قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی (صفحه 7)

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

حیرانی | گونار اکلوف

حیران مباش،
حیران مباش از تصویری که می‌بینی:
از لب‌هایی که خود را شکل می‌دهند
از چشم‌هایی که می‌پرسند
از تغییر رنگ‌های پوست
که آهسته در نور خفیف می‌درخشند
از چهره‌هایی که محو می‌شوند
تو فقط خودت را دیده‌ای
خودت را
در آینه‌ی یک مرد.

ادامه‌ی مطلب

با مرگ | گونار اکلوف

زاده شدن آسان است تو، خودت می‌شوی مرگ ساده است: دیگر، خودت نیستی جور دیگری هم می‌تواند باشد مثل جهان آینه‌ای مرگ می‌تواندت که بزاید و زندگی تا که هلاکت کند -هر راه به کمال راه دیگر است- و شاید این همان راه باشد: با مرگ است که ظاهر می‌شوی و زندگی است که آرام آرام محوت می‌کند.

ادامه‌ی مطلب

کاری‌‌ترین زخم‌ | گونار اکلوف

  گلوله‌ای قالب ریخته‌ام برایت تا به تو در قلب‌ام شلیک‌ کنم گلوله‌ای سنگی که مجرمان استخراجش‌ کرده‌اند گلوله‌ای سربی غوطه‌داده در خون گلوله‌ای آهنین، غوطه‌داده در عسل تراش‌خورده‌ قطعه‌ای از سنگ معدنی با لبه‌های مضرس تا کاری‌‌ترین زخم‌ها را بسازد و وادارت کند تا لمس کنی از عشق مردن، چگونه است.

ادامه‌ی مطلب

جراح | گونار اکلوف

  عشق یک جراح است می‌تواند جسمت را چون چاقوی جراحی ببرد می‌تواند دلت را عمل کند ختنه‌ات کند. شاید باور نکنی من اما می‌دانم. عشق عمل می‌کند بر پوستت، بر گیسوانت، بر خرام‌ات عشق درمانی ندارد جز چاقوی جراحی.

ادامه‌ی مطلب

لوییس سرنودا | اگر آدمی می‌توانست…

اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست می‌دارد اگر آدمی می‌توانست عشق‌اش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان دیوارهایی که فرومی‌ریزند به شاباشِ حقیقتی که در این میانه قد برافراشته است، اگر آدمی می‌توانست سرنگون کند تنش را تا فقط حقیقتِ عشق‌اش به جا بماند حقیقتِ خویشتن‌اش که نه شکوه است و نه بخت است و نه جاه که عشق است و خواهش است من بودم آن‌که تصورش می‌کرد، کسی که با زبان …

ادامه‌ی مطلب

جنایت در غرناطه رخ داد

برای: فدریکو گارسیا لورکا ۱   جنایت او را دیدند قدم‌زنان در میان تفنگ‌ها از خیابانی بلند تا مزارع سرد، وقتی ستاره‌های صبح هنوز می‌درخشیدند. فدریکو را کشتند وقتی شب می‌شکست. نمی‌توانست در چشم‌هایش نگاه کند، جوخه‌ی آتش. همه چشم‌هاشان را بستند دعا می‌کردند: باشد که خدا هم تو را نجات ندهد! مرده بر خاک افتاد خون بر پیشانی و سرب در دل. بدانید همگان که جنایت در غرناطه رخ داد غرناطه‌ی بی‌نوا غرناطه‌ی او. ۲  شاعر و مرگ او را …

ادامه‌ی مطلب