قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی (صفحه 2)

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

کتاب سرما | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

فقدان‌ها می‌سوزند | آنتونیو گاموندا

آنتونیو گاموندا مهمترین شاعر زنده‌ی اسپانیا و شاید همه‌ی جهان اسپانیولی زبان، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگ‌های داخلی اسپانیا، همه‌ی مدرسه‌ها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد… شعر گاموندا بسیار تلخ است. رنجی که در این شعرهاست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربه‌ی …

ادامه‌ی مطلب

لندی‌ها | تک‌بیتی‌های پشتون

۱. وقتی بیست و دو-سه ساله‌ بودم، روزی از کلارا خانس، شاعر اسپانیایی، نامه‌ای دریافت کردم در ایران که ضمیمه‌ی آن چهارصفحه بود، به فارسیِ شاعری افغان به نام بهاالدین مجروح. متنی بود درباره‌ی آوارگی و تبعید. کلارا، همراه آن کاغذ، گزیده‌‌ای برایم فرستاد که خودش از فرانسه برایم برگردانده‌بود از تک‌بیتی‌های پشتون که مجروح منتشر کرده‌‌بود. همان‌سال‌ها گزیده‌ای از آن شعرها را به همراه لندی‌های دیگری که بدستم رسید، به فارسی ترجمه کردم. منطقِ ایلیاتی تمام ترانه‌های عامیانه، خواه …

ادامه‌ی مطلب

عشق | فرانتیشک هالاس

همیشه به خود می‌گویم حیات و تنها دسیسه‌ی کشتار است با قدری تب و عرض‌حال و حزن و دیگر هیچ. همیشه به خود می‌گویم رویا و تنها اخگری‌ست رو به خموشی با قدری گرسنگی تشویشِ رهایی از اوهام و مطلقن هیچ. همیشه به خود می‌گویم عشق و تنها هوای سالم ظلمت است با قدری شرم و لعاب تنهایی و دیگر هیچ. همیشه به خود می‌گویم مرگ و تنها عجوزه‌ایست که مهره‌های شیشه‌ای می‌سازد با کورسوی امید‌ و خداحافظی‌ها و مطلقن …

ادامه‌ی مطلب

دیوار تاریک حزن | خوزه آنخل بالنته

تنت می‌تواند زندگی‌ام را پر کند عین خنده‌ات که دیوار تاریک حزنم را به پرواز در می‌آورد. تنها یک واژه‌ات حتی به هزار تکه می‌شکند تنهایی کورم را. اگر نزدیک بیاوری دهان بی‌‌کران‌ات را تا دهان من بی‌وقفه می‌نوشم ریشه‌ی هستی خود را. تو اما نمی‌بینی که چقدر قرابت تنت به من زندگی می‌بخشد و چقدر فاصله‌اش از خودم دورم می‌کند و به سایه فرو می‌کاهدم. تو هستی: سبک‌بار و مشتعل مثل مشعلی سوزان در میانه‌ی جهان. هرگز دور نشو: …

ادامه‌ی مطلب

ترانه | میلتوس ساختوریس

ملاحی در لباس سفید بر بلندای آسمان به سمت ماه می‌دود. بر زمین، دخترکی با چشم‌های سرخ ترانه‌ای می‌خواند که به ملاح نمی‌رسد. ترانه به بندر می‌رسد ترانه به کشتی می‌رسد ترانه به دکل می‌رسد و ترانه به ماه نمی‌رسد.

ادامه‌ی مطلب

نابینایی | توماس سگوویا

دلم می‌خواست از زهداِن تو زاده می‌شدم چندی دروِن تو زندگی می‌کردم. ازوقتی تو را می‌شناسم، یتیم‌ترم. آه، ای غارِ لطیف، ای بهشتِ سرخِ پرحرارت: در آن نابینایی چه حظی بود! دلم می‌خواست جسم‌ات می‌پذیرفت زندانی‌ام کند، که وقتی نگاهت می‌کردم چیزی در اعماق‌ات منقبض می‌شد و احساس غرور می‌کردی وقتی به خاطر می‌آوردی سخاوت بی‌همتایی را که تنت بدان خود را می‌گشود تا رهایم کند. برای تو بود که رمزگشاییِ نشانه‌‌های زندگی را از سرگرفتم نشانه‌هایی که دلم می‌خواست …

ادامه‌ی مطلب

نمک دریا بر لبانم | خوزه گوروستیزا

حالا چه کسی برایم یک پرتقال می‌خرد، تا تسلایم دهد؟ یک پرتقالِ رسیده‌ی کامل به شکلِ یک دل. نمکِ دریا بر لبانم، دریغا من! گردآورده‌ام نمک دریا را بر لب‌ها و در رگ‌هایم. هیچ‌کس لب‌هایش را به من پیشکش نمی‌کند، نمی‌توانم لطافتِ سنبله‌ی یک بوسه را خرمن کنم! هیچ‌کس نمی‌خواهد خون‌ام را بنوشد، خودم نیز دیگر نمی‌توانم بگویم، هنوز جاری‌ است یا نه! مثل کشتی‌های شکسته، دریغا من! مثل ابرها که سرگردانند، گمگشته بودم و کشتی‌ها در دریا گم شدند. …

ادامه‌ی مطلب

زنی که خودکشی می‌کند | فرانسیسکو هرناندز

در اندیشه‌ی زنی که خودکشی می‌کند تهیایی هست که فقط در دمای صفر پر می‌شود. اندیشه‌های زنی که خودکشی می‌کند نه شتاب‌زده‌اند نه مبهم: فقط سردند. ذهن سفید نیست: یخ زده‌است. بر لبه‌ی تیغ، احساسی از آرامش ظهور می‌کند که ابدی می‌نماید. با مغزی که به کوه یخ بدل می‌شود چیزی در خاطره نمی‌ماند: نه آن پوستِ لطیف، نه نام بچه‌ها، نه سوز شعر. زنی که خودکشی می‌کند، تصویر زنده‌ی تنهایی‌ست. بر این قطعه‌ یخ هیچ‌کس نمی‌گذرد که گلوله‌ای از …

ادامه‌ی مطلب

سلام سگانِ کوچک… | کریستینا په‌ری روسی

و اینک زندگانی حقیرِ این جان‌به‌دربرده‌‌‌ی فاجعه‌ی عشق آغاز می‌شود: سلام، سگانِ کوچک، سلام، آوارگان، سلام، اتوبوس‌ها و رهگذران. دخترکی شیرخواره‌ام من تازه به جهان آمده‌ از زایمانِ موحشِ عشق. دیگر عاشق نیستم. حالا می‌توانم در این عالم سیاه‌مشق بزنم خود را در آن ثبت نام کنم، یک چرخ‌دنده‌ی بیش‌ترم. دیگر دیوانه نیستم.

ادامه‌ی مطلب

عبارتی و اشارتی | به جای سرمقاله

۱. آنتونیو گاموندا، در جایی می‌نویسد: «شعر پس از کتابت، دیگر به قلمرو عمومی تعلق دارد، دیگر در تملکِ شاعرش هم نیست.» در همین جمله توقف می‌کنم تا در به روی پرسش‌هایی بگشایم که بنای«خانه‌ی شاعران جهان» بر آن‌ها استوار است. می‌گویم پرسش‌ها، چرا که هرگز نمی‌توان بر پاسخ‌ها، خانه‌ای بنا نهاد. لئوپولد استاف، شاعر لهستانی درست پس از پایان جنگِ جهانی دوم نوشت: «بر سنگ بنا کردم، فروریخت. بر صخره بنا کردم و فرو ریخت. حالا که خانه‌ای بنا …

ادامه‌ی مطلب

ماگنوس سیگوروسون | ماه‌های سرد

ماگنوس سیگوروسون، شاعر و مترجم ایسلندی، در سال ۱۹۸۴ میلادی به دنیا آمد. کتاب نخست‌اش، ترجمه‌ی کانتوهای ازرا پاوند بود به زبان ایسلندی که در سال ۲۰۰۷ توسط دانشگاه ایسلند منتشر شد. نخستین کتاب شعرش را یک سال بعد منتشر کرد و جایزه‌ی توماس گوموندسون را با آن دریافت کرد. در سال ۲۰۱۳، ماگنوس برنده‌ی جایزه‌ی یون او ور شد. گزیده‌ای از شعرهای کوتاه او را می‌خوانید و می‌شنوید: فهرست شعرها

ادامه‌ی مطلب

شعر ۱، شب پلنگ | کلارا خانس

گرگ و میش، بوی پلنگ و آسمان که شکارچیان را خبردار می‌کند. دور شو ای یار! و جنگل را به آتش بکش پیدایت می‌کنم رد خاکسترها را می‌گیرم و به سینه‌ی آتشفشان‌ها می‌خزم که گهواره‌ی ما آن‌جاست تا نیزه‌های شب فرو افتند و من رسیده باشم. می‌رسم و می‌میرم و تو در خونم خواهی خواند راستی کلمات مرا خواهی خواند. بنوش ای یار! جام زندگی‌ام را بنوش که زندگی من رنج است تحفه‌ایست همیشه پیش‌کشِ آرزو و همیشه، تسلیمِ راز.

ادامه‌ی مطلب

شعر ۲، شب پلنگ | کلارا خانس

صبح و تنم با آواز دیگرگون پرندگان، با گل‌های سپید سپیده‌دمان و نسیمی که به تو راه می‌برد بیداری پرغریو عشق در آرامش آرامشی که از طراوت ساعات می‌چکد. و هر آن‌چه راهیست به دهان نبوسیده‌ی تو که اینک یاسمن‌های روز را نفس می‌کشد.

ادامه‌ی مطلب