قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی (صفحه 11)

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

یک روایت از رؤیا و میل

خوان خلمن، در واپسین مکالماتش، از «رویا و میل» به عنوان دو عنصر نجات‌بخش نام می‌بَرَد. او بر این باور است که قدرتمداران می‌کوشند تا ظرفیتِ رویا و میلِ انسان‌ها را کنترل کنند، اما هرگز از پسِ این‌کار برنمی‌آیند. با این درآمد می‌خواهم از مهاجرت، از رفتن، از کوچ به عنوان شکلی از مقاومت حرف بزنم: ۱. مهاجرت، وقتی ابزاری در دستِ قدرت‌هاست، همیشه یک استراتژی تسخیر است. شکلی از اشغال‌گریِ قدم به قدم. اتفاقی که همین قرن در فلسطین …

ادامه‌ی مطلب

تساهل و تسامح در ترجمه‌ی شعر

گغتگو ندارد که هرنسل باید ترجمه‌ی خود را از رفرنس‌های فرهنگی‌اش بدست دهد. چند دهه بعد از ترجمه‌ی پنتی ساریکوسکی از یولیسس که خود شاهکاری در ترجمه بود، لِوی لهتو، شاعر بزرگ فنلاندی ترجمه‌ی جدید و متفاوتی از یولیسس را منتشر می‌کند. مقایسه‌ی تفاوت‌های زبانی میان نسخه‌ی ساریکوسکی و نسخه‌ی لهتو، هیجان‌انگیز است. در برخورد با این دو ترجمه می‌توان دید که چطور زبان، هستی دارد و چگونه جسم‌ِ زنده‌اش نفس می‌کشد. با این‌حال به مساله‌ی ترجمه در سرزمینِ خودمان …

ادامه‌ی مطلب

شعله ولپی

شعله ولپی، شاعر، هنرمند و مترجم ادبی در ایران به دنیا آمد. او در ترینیداد، انگلستان و ایالات متحده‌ی آمریکا زندگی کرده ‌است. شعله در حوزه‌های دانشگاهی متعددی درس خوانده است، در دانشگاه نورث‌وسترن رادیو، تلویزیون و فیلم آموخته است در دانشگاه جان هاپکینز علوم سلامت. از او تا به امروز سه دفتر شعر، دو دفتر ترجمه، و سه آنتولوژی در آمده است. او همچنین یکی از نویسندگان Los Angeles Review of Books است. ویژه‌نامه‌ی ایرانش در Atlanta Review پرفروش‌ترین …

ادامه‌ی مطلب

چاقویی همه تیغه | ژوآئو کابرال د ملو نتو

  درست مثل گلوله‌ای مدفون در تن که یک سوی مرد مرده را به زمین می‌فشارد. درست مثل گلوله‌ای از سنگین‌ترین سرب در ماهیچه‌ی مردی که یک‌طرفش را سنگین‌تر‌ می‌‌کند. چنان گلوله‌ای با خصال خویش گلوله‌ای که دلی زنده دارد دلی چنان ساعتی غرقه‌ی‌ اعماق تن ساعتی زنده و یاغی ساعتی با لبه‌ی تیز چاقویی و بدکیشی شمشیری آبی‌فام. درست مثل چاقویی بی قوطی و بی غلاف که به بخشی از کالبدت مبدل می‌شود. چاقویی محرم، چاقویی برای مصارف داخلی …

ادامه‌ی مطلب

تو بر دلم نشسته‌ای | آنتونیو گاموندا

انگار که فرود آمده باشی بر دلم و نور آورده باشی به رگ‌های من و من سرخوشانه دیوانه‌‌‌ باشم. در زلالی‌ات همه چیز قطعی‌ست: تو بر دلم نشسته‌ای نور در رگ‌هایم و من‌ سرخوشانه دیوانه‌‌ام.

ادامه‌ی مطلب

زیر درختان بید | آنتونیو گاموندا

زیر درختان بید تو را در آغوشم می‌برم و احساس می‌کنم زنده‌ای. پس به نور در می‌آییم و برای نخستین بار آسمان را می‌بینی، نشانه‌ها را و بدانان نام می‌بخشی. حقیقت دارد: در گستره‌ی دست‌هایت آسمان بزرگ و آبی‌ست.

ادامه‌ی مطلب

باز خواهی گشت | آنتونیو گاموندا

باز خواهی گشت «وقتی گیلاس‌ها شکوفه کنند و قمری بیدار شود.» جهان را در دروغی درخشان نقاشی کرده‌ای. چشمان قمری را سرخ دیدم از خشم. می‌دانم تیزاب زهرین در برگ‌های بو مسکن می‌کند، این‌که میوه‌هایش قلب پرندگان را از حرکت باز می‌دارند‌. در برف اما گیلاس‌های سیاه است و مویه‌‌ی قمری را می‌شنوم.

ادامه‌ی مطلب

خداحافظی | آنتونیو گاموندا

با دستانت که آهنگی هدایتشان می‌کند، آهنگی که سربسته به خاطر می‌آوری، می‌گویی خداحافظ بر آستانه‌ی در. آه! ای حلاوت ابله، می‌گویی خداحافظ بر آستانه‌ی در و دست‌هایت لحظه‌ای را ترسیم می‌کنند بی‌پایان.

ادامه‌ی مطلب