قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

شادی | فرریرا گولار

چنان‌که خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوه‌ی شادی‌ست و قرینه‌ی سوزان‌اش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و بی بهانه تا بخار شود در گوشت‌ات تمامی اوهام چرا که زندگی مصرف می‌کند فقط آن‌چیزی را که آب و نان‌اش می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

شعر | فرریرا گولار

دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: می‌خواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را می‌خواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی می‌گوید فاحش میان خنده‌ها و نفرین‌ها در سرگیجه‌ی روز: نه شاعری نه شعر آن سخن پیراسته‌ای که مرگ در آن غریو برنمی‌کشد دروغ خورد و خوراکم نمی‌دهد: قوتِ من آب‌ است هرچه کثیف و متعفن راکد در چاهی قدیمی که امروز کور است آن‌جا که …

ادامه‌ی مطلب

یک زندگی گهی | فرریرا گولار

برای یک زندگی گهی به دنیا آمدم در سال ۱۹۳۰ در خیابان لذت‌ها بر کف‌پوش‌های قدیمی خانه که بر آن سینه‌خیز خواهم رفت سوسک‌ها را شناختم مورچه‌ها را حمایل شمشیر بر دوش عنکبوت‌ها را که جز وحشت چیزی به من نیاموختند روبروی دیوار سیاه حیاط مرغ‌ها نوک می‌زدند، سایبان، نفس‌بریده غریو برمی‌کشید دور دور از دریا (دور دور از عشق) هنگام که دریا آرمیده در آن حدود پشتِ مهتابی‌ها و درختان نخل پیچیده در هنگامه‌ی آبی‌اش. و عصرهای شلوغ به …

ادامه‌ی مطلب

در سایه | فرریرا گولار

در خانه‌ای در محله‌ی ایپانما در احاطه‌ی درختان و کبوتران در سایه‌ی گرم عصر میان اثاثیه آشنای خانه و در سایه‌ی گرم عصر، میان درختان و کبوتران میان بوهای آشنا آنان زندگی خود را می‌کنند و آنان زندگی مرا می‌زیند در سایه‌ی عصر گرم در سایه‌ی عصر داغ

ادامه‌ی مطلب

رنج | فرریرا گولار

رنج ارزشی ندارد. نه هاله‌ای‌ست بالای سرش، نه هیچ بخشی از تن تاریک‌ات را می‌افروزد (نه حتی آن بخشی که خاطره یا وهم شادی روشن‌اش می‌کنند) رنج می‌بری، چنان که سگی زخمی یا حشره‌ای مسموم. ممکن است ‌آیا که بزرگتر باشد رنجت از گربه‌ا‌ی مویان که دیدی ستون فقرات درهم شکسته به گرزی که خود را به فاضلاب می‌کشاند و حتی یارای مردن‌اش نیست؟ داد فانی‌است، بیداد هرگز. رنج تو را با موش‌ها و سوسک‌ها هم‌پایه می‌کند که دنبال آفتاب‌اند …

ادامه‌ی مطلب

به سمت شهرهای جنوب | فرریرا گولار

به زیر کف اتاق در طلق خاک اسیر چه کسی سخن می‌گوید؟ در آن شب کوچک زیر قدم‌های اهل خانه در آن ناحیه‌ی بی‌گل زیر کف‌پوش‌های قدیمی که برآن‌ها ما تاتی تاتی تاتی رفتیم وقتی خورشید به بالا آمد و وقتی خورشید می‌مرد و وقتی خورشید می‌مرد و من می‌مردم چه کسی سخن می‌گوید؟ چه کسی سخن گفت؟ چه کسی سخن خواهد گفت؟ در زبان آتش آبی خلایق زیر خانه؟ شاید کسی که سخن می‌گوید آن‌جا سکه‌ایست یک بعداز ظهر …

ادامه‌ی مطلب

گذشته | فرریرا گولار

گوش کن: گذشته گذشته است و هیچ چیز این‌ نکته را تغییر نمی‌دهد. در این عصر تعطیل، معطل، اگر می‌خواهی می‌توانی به خاطر آوری. ولی هیچ‌چیز روشن نمی‌کند از نو چراغی را که در جسم ساعات از دست رفته است. آه، از دست رفته بود! گم‌گشته بود در آب‌های استخر زیر برگ‌های عصر در صداهای ایوان‌ در خنده‌ی ماریلیا در سایبان سرخِ پیاده‌رو. گذشته گذشته است و به‌رغم همه‌چیز جستجوکنان باز می‌گردی به خیابان‌های قدیمی. خانه‌ها این‌جایند، آن خانه‌ی زرد، …

ادامه‌ی مطلب

در شهر | فرریرا گولار

هرچه از آن سخن می‌گویم‌ در شهر است میان زمین و آسمان. همه چیزهایی هستند فانی و ابدی، عین لبخند تو یا واژه‌ی همبستگی بازو‌های گشاده‌ام و این عطر فراموش گیسوان که باز می‌گردد و برمی‌انگیزاند شعله‌ی نامنتظرش را در دلِ اردیبهشت. هرچه از آن سخن می‌گویم از تنی برآمده است مثل تابستان و حقوق ما. به فانی‌شکلی فشرده در زمان، پراکنده‌ مثل هوا در بازار، در کارخانه‌ها در خیابان‌ها، مسافرخانه‌ها. تمام‌شان، شیی‌اند، اشیایی روزمره، مثل دهان‌ها و دست‌ها، مثل …

ادامه‌ی مطلب

تعطیل است | فرریرا گولار

قیمت لوبیا به این شعر تعلقی ندارد. نرخ برنج به این شعر تعلقی ندارد. گاز، برق، تلفن حراج فریبا‌ی شیر گوشت شکر نان به این شعر تعلقی ندارد. کارمند اداره نباید در این شعر باشد با حقوق بخور و نمیرش با زندگی‌اش محصور در اسناد. درست عین کارگری که خرد می‌کند روزهای زغال‌سنگ و فولاد‌ش را در مغازه‌های بی‌نور، و به این شعر تعلقی ندارد. چرا که شعر، آقایان تعطیل است: استخدام نمی‌کند تنها مردانی که شکمی‌ ندارند یا زنانی …

ادامه‌ی مطلب

یک انسان معمولی | فرریرا گولار

انسانی معمولی‌ام من از جسم و از خاطره از خون و از فراموشی. روی دوپایم حرکت می‌کنم، با اتوبوس، با تاکسی، با هواپیما چنان که شعله‌ی چراغ جوشکاری وحشت‌زده در من نفس می‌کشد زندگی ، که شاید خاموش شود به طرفه‌العینی. درست مثل تو از چیزهایی برآمده‌ام من به یاد آمده و از یاد رفته: از صورت‌ها از دست‌ها، از سایبان سرخ ظهر در پاستوس-بونز، شادی‌ها، مردگان، گل‌ها، پرندگان شعله‌ی عصرهای روشن نام‌هایی که دیگر به خاطر نمی‌آورم ابروها، نفس‌ها، …

ادامه‌ی مطلب

شعر من | فرریرا گولار

چنان وجودی یگانه بر می‌بالند مردم‌ام و شعرم چونان درختی نوزاد که در دلِ میوه می‌روید در مردم زاده می‌شود شعرم چنان که سبز می‌رسد شکر در دشت‌های نیشکر می‌رسد شعرم در مردم انگار خورشید که در گلوگاه فردا چونان ذرت که ریشه می‌دواند در خاک بارور، ‌ آینه در آینه‌اند مردم‌ام و شعرم. باز می‌گردانم شعرشان را به مردم‌ام اندک‌اندک چون کسی که آواز می‌خواند بیش‌بیش چون کشتکاری که می‌کارد.

ادامه‌ی مطلب

مرثیه‌ی کوچک‌تر | ایرژی اورتن

      دوستان رفته‌اند. یارم در دوردستان به خواب رفته‌است‌. و بیرون انبوهِ تاریکی است. ‌کلماتی را با خود زمزمه می‌کنم که سفیدیشان از چراغ است‌، و در میانه‌ی خواب و بیداری مادرم را به خاطر می‌آورم. یک خاطره‌ی پاییزی. درست مثل سرما، انگار واقعا خبر داشته‌ام از هرچه حالا مادرم مشغولِ آن است‌. در خانه است، در اتاق‌اش. بخاری کودکی‌ام که اسب چوبی اسباب بازی‌ام با من به سمت‌اش یورتمه می‌رفت، بخاری کودکی‌ام که دیگر مدت‌هاست روشن نمی‌شود‌، …

ادامه‌ی مطلب

وقتی بازگردیم… | آنتونیو خسینتو

به راه می‌افتیم یارِ من وقتی بازگردم و نظر کنم در آفتابی که از ما دریغ شده‌است، پوشیده به صلح با لبخندی کز میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم در آغوش هم بر جاده‌ها: این مار‌های به هم تنیده کوه به کوه تا ستارگان و رویاهایی که هنوز می‌درخشند، می‌رویم آوازخوانِ ترانه‌هایی که هر دو می‌دانیم و نمی‌دانیم. به راه می‌افتیم یار من وقتی بازگردم و در آفتابی نظر کنم که از ما دریغ شده‌است، لختی گریه می‌کنیم بر گورهای …

ادامه‌ی مطلب