قالب وردپرس درنا توس
خانه / محسن عمادی

محسن عمادی

محسن عمادی
شاعر، مترجم و فیلم‌ساز ایرانی در سال ۱۳۵۵ در ساری بدنیا آمد. در دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر را به پایان رساند. فوق لیسانس‌اش را در رشته‌ی هنرها و فرهنگ دیجیتال در فنلاند دریافت کرد و تحصیلات تکمیلی‌ دکترایش را در دانشگاه ملی مکزیک در رشته‌ی ادبیات تطبیقی پی‌ گرفت. او مدیر و صاحب امتیاز سایت رسمی احمد شاملوست. اولین کتابِ شعرش در اسپانیا منتشر شد و آثارش به بیش از دوازده زبان ترجمه و منتشر شده‌اند. عمادی برنده‌ی نشانِ افتخار صندوق جهانی شعر، جایزه‌ی آنتونیو ماچادو و جایزه‌ی جهانی شعر وحشت در اسپانیا بوده‌است و در فستیوال‌های شعرِِ کشورهایی چون فرانسه، اسپانیا، مکزیک، آمریکا، هلند، آلمان، پرتغال، فنلاند و ... شعرخوانی کرده‌است. در حال حاضر بین مکزیک و فنلاند زندگی می‌کند.

رویای نچایف و انگیزه‌ی امتناع

۱. از ده که به شهر آمدیم، چند وقتی را در خانه‌ی یکی از پسرعموهای پدرم ماندیم. در اتاقی کوچک، نمور، تاریک و خاکستری که چهار نفر در آن می‌خوابیدیم. یکی از بچه‌های فامیل می‌خواست مرا بُکُشد، چون می‌توانستم راه بروم، بدوم و او متاسفانه در تشنج و رعشه‌ی تب از یک پا فلج شده بود. چند وقتی طول کشید تا پدر و مادرم پی و دیوارهای خانه‌ی خودمان را بالا بردند. مادر، پدر، یکی از دایی‌هام و آقای نعمتی …

ادامه‌ی مطلب

اندیشه‌ها | خوان خلمن

از سرزمینی می‌آیم من که چندی پیش در آن کارلوس مولینا اهل اورگوئه، آنارشیست و خنیاگر دستگیر شد در خلیج سفید در جنوبِ جنوب روبروی دریای بی‌کران، اینطور می‌گویند پلیس دستگیرش کرد کارلوس مولینا در حال آوازخواندن بود، در حال خرمن‌کردن ترانه‌‌ها بود بر اقیانوس بی‌کران، سفرها هیولاهای اقیانوس بی‌کران یا ترانه‌ها بر اسبی که در دشت‌های وسیع می‌آرمد یا بر آسمان، یک کارلوس مولینای فرضی که آواز می‌خواند مثل همیشه از زیبایی‌ها، از رنج‌ها وقتی ناگهان چه‌گوارا زندگی آغاز …

ادامه‌ی مطلب

نامه به مادرم | خوان خلمن

 بیست روز پس از مرگ‌ات نامه‌ات را گرفتم، پنج دقیقه پس از آن‌که فهمیدم مرده‌ای/ نامه‌ای که می‌گفتی خستگی رشته‌ی کلامت را برید/ تا همان حدود سرحال‌ات دیده بودند/مثل همیشه، با حضور ذهن/ فعال در هشتاد و پنج سالگی به رغم سه عمل سرطان که آخر تو را با خود برد/ سرطان با خودت برد؟/ و نه واپسین نامه‌ی من؟/ خواندی‌اش، جوابی نوشتی و مردی/ گمان بردی که آماده‌ی بازگشت می‌شدم؟/ می‌خواستم واردِ اتاق‌ات شوم‌ و نمی‌پذیرفتی‌/ همدگر را …

ادامه‌ی مطلب

دخترک سفید برف | فرریرا گولار

می‌خواهم وقتی که می‌روی ای دخترک سفیدِ برفی مرا هم با خود ببری. به هر دلیلی اگر نتوانستی یک دست یا هر دو دستم را بگیری دخترکِ سفیدِ برف مرا در دلت با خود ببر. باز هم اگر از بختِ بد، نتوانستی در دل هم مرا ببری ای دخترکِ رویا و برف در خاطره‌ات مرا ببر. و اگر با همه‌ این‌ها باز هم نتوانستی چون چیزهای بسیار دیگری با خود می‌بری که در اندیشه‌ات زندگی می‌کنند آی، ای دخترک سفیدِ …

ادامه‌ی مطلب

شادی | فرریرا گولار

چنان‌که خود را بر شادی گشادی بر رنج هم بِگُشا که میوه‌ی شادی‌ست و قرینه‌ی سوزان‌اش. به همان شیوه که شادمانه به اعماق رفتی و خود را در آن نیست کردی و پیدا کردی در آن گمگشتگی رنج را به خود رها کن بی دروغ و بی بهانه تا بخار شود در گوشت‌ات تمامی اوهام چرا که زندگی مصرف می‌کند فقط آن‌چیزی را که آب و نان‌اش می‌دهد.

ادامه‌ی مطلب

شعر | فرریرا گولار

دوست ندارم شعر را، توهم شعر را: می‌خواهم صبحی را برگردانم که زباله شد، صدا را می‌خواهم صدای تو را صدای خودم را گشاده در هوا عین میوه در خانه بیرون خانه صدا که چیزهایی می‌گوید فاحش میان خنده‌ها و نفرین‌ها در سرگیجه‌ی روز: نه شاعری نه شعر آن سخن پیراسته‌ای که مرگ در آن غریو برنمی‌کشد دروغ خورد و خوراکم نمی‌دهد: قوتِ من آب‌ است هرچه کثیف و متعفن راکد در چاهی قدیمی که امروز کور است آن‌جا که …

ادامه‌ی مطلب