خانه | شعرها | تنها ترس می‌ماند

تنها ترس می‌ماند




می‌خواهم
که بگریم
اشک‌هایت را
برای تو
اما چشم‌ تو
خشکیده است:
شن‌زار و نمک،
آنقدر که اشک‌هایم
برهوتی از تو ساخته است.

از من چه مانده است:
خشم‌ام
که خاموش‌اش کرده‌ام
کینه‌ام
که دیگر نمی‌شناسم‌اش
حتا اگر در خیابان ببینم‌اش
و اُمّیدم
که بازش نمی‌نهم

اما
همه از دست می‌روند
آرام‌تر از عمری
که لمس‌ات کرده‌ام.

و تنها ترس
               با من می‌ماند.
‌‌





درباره‌ی آزاد عندلیبی

یک دیدگاه

  1. و تنها ترس
    با من می‌ماند…
    ممونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.