خانه | شعرها | بیست و ششم: عاشقانه

بیست و ششم: عاشقانه




شفاف تر
از این آب که می‌چکد
از میان انگشتان به هم گره کردۀ تاک‌ها
اندیشۀ من پلی می‌کشد
از خودت به خودت

خودت را ببین
واقعی‌تر از تنی که در آن ساکنی
جای گرفته در مرکز ذهن من

تو زاده شدی که در جزیره‌ای زندگی کنی.

 





درباره‌ی مودب میرعلایی

مؤدب میرعلایی، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۴۶ است. ادبیات فارسی و سپس فرهنگ و زبان‌های باستان خوانده است. در هلند تعلیم و تربیت خوانده و به عنوان مددکار اجتماعی مشغول به کار است. وی سال‌های بسیار است که آثار شاعران مدرن هلند و بلژیک را ترجمه می‌کند. از او کتابی با عنوان «اکفراسیس» در نشر چشمه منتشر شده است.

۳ دیدگاه

  1. تلخی لبخند ژکوند در آینه شعر استاد امیر عاملی

    حالا زنی در تابلو ما را تماشا می کند

    دارد حضور خویش را انگار امضا می کند

    راز نگاهش را ببین، چشم سیاهش را ببین

    حرفی به لب دارد ولی، این پا و آن پا می کند

    نقاش زن! حرفی بزن، از رازهای او بگو

    گر تو نگویی عاقبت او راز افشا می کند

    دو مست در دو چشم او، پیمانه برهم می زنند

    امروز و فردا آخرش یک روز لب وا می کند

    می گوید اسرار تو را، با رنگ آزار تو را

    او هم قلم می گیرد و، او نیز غوغا می کند

    لبخند تلخش را ببین، با یک نگاه ملتمس

    چشمش گواهی میدهد، دارد تمنا می کند

    تنهای تنها سالها، در موزه ای زندانی است

    یک چشم می گوید سخن یک چشم حاشا می کند

    باور ندارد ما همه هستیم آدم آهنی

    اسرار خود را پیش ما بیهوده افشا می کند

    افتاده در قاب قفس مانند زن های دگر

    چیزی نمی گوید اگر، دارد تماشا می کند
    [ شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ ] [ ۱۷:۲۰ ] [ قیصر منزوی ]
    نظر بدهید

  2. عجیب زیبا بود مممنونم .

  3. شعر عالی بود و ترجمه روان ، سپااااس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.