خانه | شعرها | یتیم

یتیم




آه

رویا…

رویا…

ارابه‌ی زرنگارِ استوارم

در هم شکست و چرخ‌‌هایش چون کولیان آواره شدند

در همه‌جا

شبی رویای بهار را دیدم

و هنگامی که برخاستم

بالشم از گُل پُر بود

شبی رویای دریا را دیدم

و صبح

بسترم از صدف و باله‌ی ماهی پوشیده

اما خوابِ آزادی را که دیدم

نیزه‌ها

چون هاله‌ی صبح، گردِ گردنم بودند

بعد از این مرا در بندرها و میان قطارها نمی‌یابید

آن‌جا پیدایم خواهید کرد… در کتابخانه‌های عمومی

به‌خواب‌رفته بر نقشه‌های اروپا

چون یتیمی خفته بر سنگفرش

آن‌جا که دهانم بیش از رودی لمس می‌کند

و اشک‌هایم جاری می‌شود

از قاره‌ای به قاره‌ای





درباره‌ی آرش افشار

یک دیدگاه

  1. درودها بهره بردم

    مگر اینجا چقدر بهشت است
    که بامن ازجهنمی میگویی
    که با دوست داشتنت اتفاق می افتد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.