خانه | شعرها | شعر سیزدهم: هیستری

شعر سیزدهم: هیستری




آنگاه که خندید دانستم

در خنده اش درگیر می شوم و بخشی از آن خواهم بود،

تا آن که دندان هایش، تنها، ستاره هائی گاه گاهی بودند

با قابلیت صف بستن و قدم رو رفتن.

نفس بریده به درون کشیده شدم،

با هر نفس به جای آمدن زودگذری نفس فرو دادم

و دست آخر زخمین از موج نیروهائی ناپیدا

در غارهای تاریک گلویش گم شدم.

گارسن پیری که با دست های لرزان

رومیزی صورتی و سفیدی را با شتاب

روی میز سبز آهیننی، زنگار گرفته، می گسترد، گفت:

“آیا خانم و آقا مایلند چائی شان را در باغ بنوشند،

آیا خانم و آقا مایلند چائی شان را در باغ بنوشند …”

اندیشیدم اگر پستان هایش از لرزش باز ایستند،

شاید بتوانم بخش هائی از بعد از ظهر را گردآوری کنم،

و با ظرافتی تمام بر این پایان ماندم.





درباره‌ی مودب میرعلایی

مؤدب میرعلایی، شاعر و مترجم، متولد ۱۳۴۶ است. ادبیات فارسی و سپس فرهنگ و زبان‌های باستان خوانده است. در هلند تعلیم و تربیت خوانده و به عنوان مددکار اجتماعی مشغول به کار است. وی سال‌های بسیار است که آثار شاعران مدرن هلند و بلژیک را ترجمه می‌کند. از او کتابی با عنوان «اکفراسیس» در نشر چشمه منتشر شده است.

یک دیدگاه

  1. سلام
    پیشنهاد میکنم خلاصه ای از زندگی نامه شاعر (تولد / وفات/ ملیت …) را کنار اثر شاعر بگذارید تا خواننده فرهنگ و زندگی شاعر وتاثیر آن بر شعرش را بفهمد.
    با تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.