خانه | شعرها | شهر باستانی

شهر باستانی




روزهای شادمانی مان بود
نمک دریا، خالکوبی گل رز
به سان دارچین های سوخته

در دامنه هایی که باد
موهای مان را شانه می زد
در میان علفزار و تاریخی که پیوسته
به یکدیگر می نگرد
پرچمی از ما دو نفر
در باد موج می زد

بی نام و نشان بود
آن چه که بین من و تو سپری می شد
این
بین آن همه تهی بودن ها
حتی یک جای خالی هم نبود

باقی ، تنها چند حرف تراشیده شده بود
همانند سنگی که
کفالت تاریخ را می کند

همانند روزهایی
که بی هیچ اندیشه ای از برای شان
جاری شده و از بین رفته اند

عمیق
همانند شب پنهان شده
در سایه ی علفزاران
و تنها نور ماه بود
که همه چیز را با خود یکی می کرد

و سرانجام یک بلیط برگشت
تمام شب را در هم شکست
فصلها شکست
مات و مبهوت ماندیم

در محراب هایی که همدیگر را دید می زدند
علف هایی هرز که زهرشان پنهان بود،
قد علم کردند

زمان، به سمت تاریخ بازگشت

هر آن قدر که بقایای شهری باستانی
می تواند سرنخی باشد
ما نیز به همان اندازه
می دانستیم سبب ها و سرانجام ها را

همان چیزی را که
بعد از جدایی
نام آن را عشق نهاده بودیم





درباره‌ی سیامک تقی‌زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.