خانه | شعرها | اندیشه

اندیشه




 

خاموش‌اند درختان
خاموش است خاک
تنها سنگینی این برف محض
از هستی خبری می‌دهد.
افق محصور است
خلا، سبکی را زخم می‌زند
جسم، خود را محبوس می‌کند
محبوس رویاهای خویش
از آدمی می‌گریزد
و حتی باد
گم‌شده در خیالاتش، از یاد می‌برد
ابعاد محسوس را.
هیچ‌کس گمان نمی‌برد
که زیر این برف،
این برف محض،
اندیشه‌ی کوچکی
اسیر آهن‌رباها
سرود جاذبه را خلق می‌کند
چنان چون‌که رازی،
گل.
کلاغ آن را حدس می‌زند
و در آسمان یخی منفجر می‌شود
و معلق می‌ماند
بالای آن
آن‌جا که گل، پوشیده و پنهان
نفس می‌کشد.





درباره‌ی احمد شاملو

۳ دیدگاه

  1. از تنوع شعری بسیاری خوشحال شدم

  2. بسیار دوست داشتنی است زیباودلنشین است

  3. همیشه اشعار استاد شاملو زیبا و پرمحتواست… لدت بردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.