خانه | شعرها | آنا کومنینا

آنا کومنینا




در پیش در آمدِ «اَلِکسیاد»ش
«آنا کومنینا» سوگواری می‌کند بر بیوگی‌اش.

روحش آشوب است.
ما را می‌گوید: «و می‌شویم چشم‌هایم را
در رودهای اشک… دریغ از موج‌ها»ی زندگی‌اش
«دریغ از انقلاب‌ها». غم می‌سوزاندش
«تا استخوان‌ها، مغز استخوان‌ها و شکافتنِ» روحش.

اما انگار حقیقت این باشد که این زنِ تشنهٔ قدرت
تنها یک غم را می‌شناخت که به راستی مهم بود؛
حتی اگر که نپذیرد، این زنِ یونانیِ خودبین
تنها یک دردِ تحلیل برنده داشت:
که با تمام زبردستی،
هیچگاه توفیق نیافت تاج و تختی را به دست آورد،
که «جانِ» چشم سفید از دستش به در آورده بود.





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.