خانه | شعرها | دعا

دعا




شما که زندگی می کنید در امانِ

خانه های گرمتان

که هر عصر باز می گردید تا بیابید

غذای گرم و چهره های مهربان:

تصور کنید این همان مردیست

که جان می کند در گل و لای

که هیچ نمی داند از آرامش

که می جنگد برای قرصی نان

که می میرد با یک آری یا یک نه.

تصور کنید این همان زنیست

بدون مو، بدون نام

دیگر بدون هیچ قدرتی برای یادآوری

چشمانش تهی، زهدانش سرد

به سان وزغی در زمستان.

تصور کنید که اینچنین بوده باشد:

من این کلمات را به شما فرمان می دهم

حک کنیدشان بر قلب هایتان

وقتی در خانه اتان هستید، وقتی در راه هستید،

وقتی به بستر می روید، وقتی بر می خیزید.

تکرارشان کنید برای فرزندانتان.

یا باز فرو می ریزد خانه اتان،

مرض به عجز می اندازدتان.

روی بر می گردانند از شما اعقابتان.





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.