خانه | شعرها | ملاقاتی

ملاقاتی




به اسپانیایی نجوا می کند که دیگر زمانی نمانده است.

صدای داس هایی که گندم ها را می زنند،

درد ترانه ای صحرایی در سالوادور.

بادی که زندان را در می نوردد، محتاط

مثل دستان فرانچسکو، در آن داخل، در حال لمسِ

دیوارها وقتی که گام بر می دارد،

همان نفس همسر اوست

که هر شب به درون سلول می لغزد،

وقتی تصور می کند دستانش در دستان اوست.

چه سرزمین کوچکیست.

بلایی نیست که یک آدم بر سر دیگری نیاورد.





درباره‌ی کامیار محسنین

یک دیدگاه

  1. سلام
    دست مریزاد
    عالی بود
    اگر ممکن هست شعر سرهنگ کارولین فورشه رو هم ترجمه و منتشر کنید.
    با سپاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.