خانه | شعرها | برای خودم… می خواهمش

برای خودم… می خواهمش




اشک ها یا بیدی به روی زمین

دندان هایی از طلا

دندان هایی از گَرده

همچون دهان یک دختر

کز گیسوانش یک رود سرچشمه می گیرد

در هر قطره، یک ماهی کوچک

در هر ماهی کوچک، یک دندان طلا

در هر دندان طلا، یک لبخند پانزده ساله،

که شاید سنجاقک ها بازتولیدش کنند

به چه چیز فکر می کند یک دوشیزه

وقتی باد ران هایش را کشف می کند؟

۱۹۲۷





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.