خانه | شعرها | جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی

جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی




جمعه روزیست که به مرگ فکر می کنی.

برای همین بیرون می روی.

به اندازه کافی تحمل کرده ای

شکنجه را، خودآزاری را، و پی در پی

به دیوار بسته بر می خوری.

مست و خرابی

و از باری به بار دیگر می روی.

حتی درست نمی دانی

چه کسی را بوسیده ای،

چهره هایی تیره و تار. وسوسه شده ای

کسی را به خانه برسانی،

ولی بعد از یاد برده ای،

پلیس جلویت را گرفته تا بگوید که مستی

و حالا باید قدم بزنی.

در این جنون، دوستانت تو را کشیده اند به دخمه بعدی

که بیشتر هم مست و خراب شده ای.

اکنون تاریک است.

کرکره ها به پایین کشیده شده است

که هیچوقت از راه نرسد صبح.

از دفتر پیش پا افتاده ها





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.