خانه | شعرها | آنانکه نمی رقصند

آنانکه نمی رقصند




کودکی معلول گفت:

«من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت برقصد.

سپس بچه ای ناقص العقل گفت:

«من چطور بخوانم؟»

گفتیم

بگذار قلبت بخواند.

سپس بته خشکیده بیچاره ای گفت:

«پس من چطور برقصم؟»

گفتیم

بگذار قلبت با باد پرواز کند.

سپس خدا از آن بالا گفت:

«من چطور از آبی آسمان فرود آیم؟»

گفتیم

بیا اینجا برای ما در نور برقص.

تمام دره می رقصید

با هم زیر نور خورشید

و قلب او که نپیوست به ما

بدل شد به خاک… به خاک.





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.