خانه | شعرها | سرانجام

سرانجام




شعر، آن مار آبی رنگ،

آدم را به آدم متصل می کند،

از شیشه های ویترین مغازه به بیرون می تراود،

بی سر و صدا چنبره می زند

به دور آنان که از خیابان

به خانه هایشان می گریزند.

 

شعر، آن مار آبی رنگ،

دست آدم را می بندد

و یاد می دهد چگونه است

بیانیه دادن در خدمت قدرت.

اما لحظه ای درنگ کن، ردای ابری را

از شانه هایت فرو مینداز.

به یاد آر

در آغاز کلمه بود،

و در پایان، کلمه که تحریف شد.

سرانجام تنها یک چیز می ماند:

شعر، آن مار آبی رنگ،

که ریشخند می زند

در جام های اشک ما.





درباره‌ی کامیار محسنین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.