خانه | شعرها | آفتاب

آفتاب




دور افتاده‌ام از روشنی‌ها
و در سرم سنگینی می‌کند آن سکونی که کم نمی‌شود.
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگی می‌کنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌زند
      
خفاش‌ها صدای ارتعاش بال‌هاشان را به گوشم می‌رسانند
همه‌ی هراس‌ها پشت سرم ایستاده‌اند
و آب‌ها دهان گشوده، انتظار می‌کشند.
 
 
از روشنی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود، سنگینی می‌کند
نه! نمرده‌ام، هنوز زندگی می کنم
گوش کن! ببین که نبض روح می‌تپد.
 
پشت افق‌های سیاه
بهار صداها به شکوفه نشسته است
در هوای خیالم
رنگ‌های زیباترین زمان‌ها زندگی می‌کند
   
هنوز نمرده‌ام، هنوز زندگی می‌کنم
گوش کن! نگاه کن که نبض روح هنوز می‌تپد
از روشنایی‌ها دور افتاده‌ام
و در سرم آن سکونی که کم نمی‌شود،  سنگینی می‌کند 
 
روحم، همزاد نسیم‌های مرگ است
شب و روزم از حضور روشنی محروم،
چشم‌هایم کم سو،
اما آفتاب
همیشه و همیشه
بر چهره‌ام جاری است.





درباره‌ی صابر مقدمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.