خانه | شعرها | خویشاوند

خویشاوند




گل آفتاب‏گردان از شرم سرخ شد که گل بى‏نامش را خویشاوند خود بداند. آفتاب برآمد و بدو لبخند زد و گفت: «عزیزم، چه ‏گونه‏اى؟»





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.