خانه | شعرها | آخرین داد و ستد

آخرین داد و ستد




بامداد که در راه سنگفرش مى‏رفتم بانگ برداشتم که «بیائید و اجیرم ‏کنید.» شهریار، شمشیر در دست، بر ارابه نشسته آمد. دستم را گرفت و گفت، «من تو را به قدرتم اجیر مى‏کنم.» اما قدرتش به پشیزى نیارزید، و او بر ارابه نشسته دورشد. در گرماى نیمروز در خانه‏ها بسته ‏بود. در سایه کوچه‏ئى سرگردان بودم. پیرى با انبانى زر بیرون ‏آمد. فکرى کرد و گفت، «من تو را به زرم اجیرمى‏کنم.» سکه‏هایش را یک‏یک وزن کرد، من اما راه خود گرفته رفتم. شامگاهان بود، و پرچین باغ پرگل بود. زیباروئى بیرون‏آمد و گفت، «تو را به شکرخندى اجیر مى‏کنم.» لبخندش از لب پرید و اشک شد، و او تنها به تاریکى بازگشت. آفتاب بر شن مى‏تافت، و خیزاب‏ها کناره‏هاى دریا را فرومى‏شکستند. کودکى در خاک نشسته‏بود و با صدف‏ها بازى‏مى‏کرد. سر برداشت و گفتى که مرا مى‏شناخت، و گفت، «من تو را به هیچ اجیرمى‏کنم.» از آن زمان که آن دادوستد به بازى آن کودک انجام گرفت، من مردى شدم آزاد.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.