خانه | شعرها | هدیه

هدیه




فرزندم، مى‏خواهم تو را چیزى دهم، چرا که ما در رود جهان کشیده ‏مى‏شویم. زندگى ما جدا خواهدشد و عشق‏هاى ما فراموش. من اما نه چندان ابلهم که بدان امید دل بسته باشم که توانسته‏ام قلب ترا با هدیه‏هایم بخرم. تو را زندگى جوان هست و راه دراز در پیش، و تو عشقى را که ما برایت مى‏آوریم به‏یک‏جرعه مى‏نوشى و برگشته از ما مى‏گریزى. تو بازى و همبازى‏هایت را دارى. چه غم اگر نه مجال ما کنى و نه اندیشه ما. ما، به‏راستى، به روزگار پیرى چندان فراغبالى‏مان هست که روزان از دست‏شده را بشمریم، و ازکف‏رفته‏ها را در دل‏هامان عزیز بداریم. تنداب، ترانه‏خوان مى‏گذرد و بندها را فرومى‏شکند. اما کوه مى‏ماند و به‏یاد مى‏آورد، و رود را با عشقش دنبال ‏مى‏کند.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.