خانه | شعرها | نخستین یاس‌ها

نخستین یاس‌ها




آه، این یاس‏ها، این یاس‏هاى سپید! مى‏توانم نخستین روزى را که دستانم از این یاس‏ها، از این یاس‏هاى سپید آکنده بود به‏یاد آورم. من آفتاب و آسمان و زمین سبز را دوست‏داشته‏ام؛ من زمزمه آب رودخانه را در تاریکى نیمشب شنیده‏ام؛ در خم گذرگاهى در آن خشکدشت خلوت، غروب‏هاى خزانى به‏سوى من آمده‏اند، چونان عروسى که نقاب از چهره برمى‏دارد تا روى به عاشقش بنماید. هنوز خاطرم از نخستین یاس‏هاى سپیدى که به روزگار کودکى در دست ‏داشتم عطرآگین است. چه روزهاى سرورانگیزى که در زندگیم پیداشده‏اند، و چه شب‏ها که من در جشن با سرخوشان مست خندیده‏ام. در بامدادهاى خاکسترى روزهاى بارانى چه ترانه‏هاى فراغت که زیر لب زمزمه کرده‏ام. حلقه‏گل شام‏گاهى گل‏هاى بَکولَه را که دست عشق ساخته به گردنم آویخته‏ام. دلم هنوز از یاد آن نخستین یاس‏هاى شادابى که به‏گاه کودکى دستانم از آن آکنده بود عطرآگین ‏است.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.