خانه | شعرها | بازگشت

بازگشت




وقتى‏که او رفت، شب بود و تاریکى بود و آنان در خواب. اکنون شب ِتاریک، و من به جستجوى او که «اى عزیز، بازآ، جهان درخواب است؛ و ستارگان چشم به ستارگان دوخته‏اند و هیچ‏کس نخواهد دانست که تو لحظه‏ئى این‏جا آمده‏بودى.» وقتى‏که او رفت، درختان جوانه بسته‏بودند و آغاز بهار بود. اکنون گل‏ها به تمامى شکفته‏اند، و من او را مى‏خوانم، «اى عزیز، بازآ. کودکان در بازى ِبى‏پرواى خود گل‏ها را چیده مى‏پراکنند. و اگر تو بیائى و شکوفه کوچکى بردارى هیچ‏کس نخواهدفهمید.» آنان که بازى مى‏کردند هم‏چنان به بازى سرگرمند، چه گشاده‏دست است این زندگى! به پُرگوئى آنان گوش‏مى‏کنم و آوازمى‏دهم «اى عزیز، بازآ، که قلب مادر مالامال عشق است، و اگر بیائى و فقط نیم‏بوسه‏ئى از او بربائى هیچ‏کس آن را از تو دریغ نخواهد کرد.»





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.