خانه | شعرها | ساعت دوازده

ساعت دوازده




مادر، دیگر مى‏خواهم دست از درس‏ خواندن بکشم. صبح تا ظهر سرم توى کتاب بوده ‏است. مى‏گوئى ساعت فقط دوازده است. خب، خیال ‏کن که دیگر زمانى دیرتر از این نباشد؛ آیا هیچ فکرکرده‏اى وقتى‏که ساعت فقط دوازده است روز از نیمروز گذشته ‏باشد؟ من اکنون به ‏آسانى مى‏توانم خیال‏کنم که خورشید به لب آن شالیزار رسیده‏ است، و پیرزن ماهیگیر در کنار آبگیر براى شامش سبزى مى‏چیند. مى‏توانم چشم‏هایم را ببندم و فکرکنم که سایه‏هاى زیر درخت مَدَر سیاه‏تر مى‏شود. و آب آبگیر به سیاه ِدرخشان مى‏زند. اگر ساعت دوازده بتواند در شب بیاید، چرا شب نتواند در ساعت دوازده بیاید؟





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.