خانه | شعرها | بزرگمرد ِکوچک

بزرگمرد ِکوچک




من کوچکم چون بچه‏ام. وقتى که به سن و سال پدرم برسم بزرگ خواهم بود. آموزگارم مى‏آید و مى‏گوید، «دیر شده، لوح و کتابت را بیار.» مى‏گویم، «نمى‏داند که من همسن‏وسال پدرم و دیگر نباید درس بخوانم؟» استاد حیران مى‏ماند و مى‏گوید، «اگر بخواهد مى‏تواند کتاب را کنار بگذارد، چون‏که بزرگ شده‏ است.» لباسم را خودم مى‏پوشم و به هفته‏بازار که پر از مردم است مى‏روم. عمویم به سویم مى‏شتابد و مى‏گوید، «پسرم، گم مى‏شوى؛ بیا برویم.» پاسخ مى‏دهم، «عمو، نمى‏بینى که من همسن‏وسال پدرم. باید که تنها به هفته‏بازار بروم.» مى‏گوید، «بله، مى‏تواند هرجا که بخواهد برود، چون‏که بزرگ شده‏ است.» مادر از شست‏وشو مى‏آید و من دارم سکه‏ئى کف دست پرستارم مى‏گذارم، چون مى‏دانم که صندوقم را چه‏طور با کلید باز کنم. مادر مى‏گوید، «چه‏کار مى‏کنى، بچه بد؟» مى‏گویم، «مادر، نمى‏دانى که من همسن‏وسال پدرم؟ باید مزد پرستارم را بدهم.» مادر با خود مى‏گوید، «بله، مى‏تواند به‏هرکسى که بخواهد پول‏بدهد، دیگر بزرگ شده.» پدر هنگام تعطیلات مهرماه به خانه مى‏آید و براى من، که خیال ‏مى‏کند هنوز بچه‏ام، از شهر کفش‏هاى کوچک و لباس‏هاى کوتاه ابریشمى ِبچگانه مى‏آورد. من مى‏گویم، «پدر، این‏ها را بده به دادا، چون‏که من همسن‏وسال شما هستم.» پدرم فکرمى‏کند و مى‏گوید، «اگر بخواهد مى‏تواند خودش لباسش رابخرد، دیگر بزرگ شده.»





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.