خانه | شعرها | برتر

برتر




مادر، دخترت خِنگ است! چه بچه خنده‏آورى است! او فرق میان چراغ‏هاى خیابان و ستاره‏ها را نمى‏داند. ما که با تیله‏ها ناهاربازى مى‏کنیم، او آن‏ها را راستى راستى خوردنى خیال‏مى‏کند و مى‏خواهد بخورد. کتاب را بازمى‏کنم و از او مى‏خواهم که الف، ب، پ را یاد بگیرد، اما او ورق‏هاى کتاب را پاره‏مى‏کند و بى‏خودجیغ‏مى‏کشد؛ این شیوه درس خواندن دختر توست. هنگامى که من از خشم سر به سویش تکان‏مى‏دهم و ملامتش مى‏کنم، مى‏خندد و این را شوخى بزرگى مى‏پندارد. همه مى‏دانند که پدر در خانه نیست اما من اگر میان بازى دادبزنم: «پدر!»، او با هیجان به این‏سو و آن‏سو نگاه‏مى‏کند و خیال‏مى‏کند پدر آن‏جاست. هروقت که سوار خر رختشوى‏مان به مدرسه مى‏روم، به او مى‏گویم: «من آموزگارم»، و او بى‏هوده مرا «دادا» صدا مى‏کند. دخترت مى‏خواهد ماه را بگیرد. چه خنده‏آور است، او اسم گانِش را گانوش صدا مى‏کند. مادر، دخترت خِنگ است، چه بچه خنده‏آورى است!





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.