خانه | شعرها | پیشه

پیشه




هر روز موقعى که ناقوس ساعت ده صبح را مى‏نوازد و من به دبستان کنار کوچه‏مان مى‏روم، دستفروش دوره‏گردى را مى‏بینم که فریاد مى‏زند، «آهاى النگو، النگوهاى بلورى داریم!» نه چیزى به‏شتابش وامى‏دارد، نه راهى هست که باید برود، نه به جائى باید برود، و نه زمانى هست که باید بازگردد. اى‏کاش من هم دستفروشى دوره‏گرد بودم و روز را در راه مى‏گذراندم و فریاد مى‏زدم «آهاى النگو، النگوهاى بلورى!» وقتى که ساعت چهار بعدازظهر از دبستان برمى‏گردم، مى‏توانم از دروازه آن خانه باغبان را ببینم که زمین را مى‏کند. هرچه دلش بخواهد با بیلش مى‏کند، جامه‏اش را خاک‏آلود مى‏کند، و اگر در آفتاب هم بسوزد یا خیس عرق شود کسى از او بازخواست نمى‏کند. اى‏کاش باغبان بودم و این گوشه و آن کنار باغ را مى‏کندم و هیچ‏کس از این کار بازم ‏نمى‏داشت. شام‏گاه که هوا رو به‏تاریکى مى‏رود و مادر مرا به بستر مى‏فرستد، مى‏توانم از پنجره پاسبان را ببینم که بالا و پائین مى‏رود. کوچه تاریک است و خلوت، و چراغ خیابان چنان ایستاده‏است که گوئى غولى‏ست با یک چشم ِسرخ در پیشانیش. پاسبان فانوسش را تاب‏ مى‏دهد، با سایه‏اش در کنارش، گشت ‏مى‏زند و هرگز در تمامى عمرش یک‏بار هم به بستر نمى‏رود. اى‏کاش پاسبان بودم و تمام شب‏ها براى گشت شبانه در کوى و گذرها مى‏گشتم و با فانوسم در پى سایه‏ها مى‏رفتم.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.