خانه | شعرها | همدردی

همدردی




مادرجان، من اگر فقط سگ کوچکى بودم، نه فرزند تو، و اگر مى‏خواستم با تو همکاسه شوم، تو مى‏گفتى «نه!»؟ مرا از خودت مى‏راندى و مى‏گفتى: «گمشو سگ بد»؟ پس مادر، برو! هرگز، وقتى که صدایم‏ بزنى، پیشت نخواهم ‏آمد، و هیچ‏گاه نخواهم‏گذاشت که تو به من غذا بدهى. مادرجان، اگر من فقط طوطى سبز کوچکى بودم، نه فرزند تو، زنجیرم مى‏کردى تا مبادا بگریزم؟ آیا تو انگشتت به سویم مى‏گرفتى و مى‏گفتى «چه پرنده پست ِ ناسپاسى! شب و روز به زنجیرش نوک‏ مى‏زند»؟ پس، مادر، برو! به جنگل خواهم‏گریخت، و دیگر هرگز نخواهم‏گذاشت که درآغوشم‏ بگیرى.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.