خانه | شعرها | بازرگان

بازرگان




مادر، خیال ‏کن که تو باید در خانه بمانى و من به دیاران غریب سفر کنم. باز هم خیال کن که کشتى من در بارانداز پُر ِبار است و آماده. مادر، حالا خوب فکر کن و بگو که من وقتى از سفر برگردم، برایت چه خواهم ‏آورد. مادر، خروارخروار طلا مى‏خواهى؟ آن‏جا، در کنار رودهاى طلائى، کشتزارها پر از خرمن‏هاى طلائى‏اند. و در سایه گذرگاه ِجنگل گل‏هاى طلائى چمپا برخاک مى‏ریزند. همه آن‏ها را برایت در صدها سبد خواهم ‏آورد. مادر، مرواریدهائى به درشتى دانه‏هاى باران پائیزى مى‏خواهى؟ من براى سفر به ساحل جزیره مروارید لنگر خواهم کشید. آن‏جا در فروغ سپیده مرواریدها بر گل‏هاى چمن مى‏لرزند، و دانه‏هاى مروارید بر سبزه مى‏غلتند، و خیزاب‏هاى توفانى دریا مرواریدها را ژاله‏وار بر شن‏ها مى‏پراکنند. براى برادرم جفتى اسب بالدار خواهم آورد تا در ابرها پروازکند. براى پدر قلمى جادو خواهم‏آورد تا بى آن‏که او بداند بنویسد. مادر، تو را باید دُرج و گوهرى بیاورم که به مُلک هفت پادشاه بیارزد.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.