خانه | شعرها | ناخدا

ناخدا




کشتى ناخدا مَدو در بازار راج‏گونج لنگر انداخته ‏است. گرانبار از چَتائى، بى‏هوده دیرى در آن‏جا بیکار افتاده ‏است. تنها اگر کشتى‏اش را به من وام‏دهد، صد پاروکش بر آن مى‏گمارم و بادبان‏ها برمى‏کشم پنج یا شش یا هفت. هرگزش به بازارهاى بى‏هوده نمى‏برم. مى‏رانم بر هفت دریا و سیزده رود ِدیار پریان. اما مادر، تو که در گوشه‏ئى برایم اشک نخواهى‏ ریخت؟ خیال‏ندارم سر به جنگل بگذارم، به کردار رامه‏چَندره که چنین کرد و ازپس ِچهارده سال باز آمد. من شاهزاده قصه مى‏شوم و کشتى‏ام را از هرچه دلم بخواهد پُربار مى‏کنم. دوستم اَشو را با خود مى‏برم. شادمانه از هفت دریا و سیزده رود ِدیار پریان مى‏گذریم. در روشناى پگاهان بادبان برمى‏کشم و هنگامى که تو نیمروزان در برکه شست‏وشو مى‏کنى ما دو تن در دیار شاهى عجیب خواهیم ‏بود. از گدار تیرپورنى مى‏گذریم و بیابان تپان‏تر را پشت سر مى‏گذاریم. چون بازآئیم هوا رو به تاریکى نهاده ‏است و من هرچه دیده‏ام براى تو بازخواهم گفت. از هفت دریا و سیزده رود پریان مى‏گذریم.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.