خانه | شعرها | روز بارانی

روز بارانی




ابرهاى تیره شتابناک در حاشیه تاریک جنگل گرد مى‏آیند. پسرم، بیرون مرو! نخل‏ها در یک ردیف در کنار دریاچه سر بر آسمان تیره مى‏کوبند؛ کلاغان با بال‏هاى خیس بر شاخه‏هاى تمر ِهندى خاموش نشسته‏اند و تاریکى سنگین‏شونده‏ئى در ساحل شرقى رود در آمدوشد است. گاو ما، که به پرچین بسته‏است، ماغى بلند مى‏کشد. پسرم، همین‏جا بمان تا من او را به آخور برم. مردان در سیلاب کشتزار گردآمده‏اند تا ماهى بگیرند، چرا که ماهیان از برکه‏هاى لبریز مى‏گریزند، و جویَک‏هاى آب باران در کوچه‏هاى تنگ مى‏دوند به کردار پسرى خندان که از مادرش مى‏گریزد تا او را برانگیزد. گوش‏کن، یکى زورقبان را در پایاب آوازمى‏دهد. پسرم، روز رو به تاریکى مى‏رود، و معبر زورق بسته ‏است. گوئى آسمان بر باران سیل‏آسا نشسته چهارنعل مى‏تازد؛ همهمه آب رودخانه بلند و بى‏شکیب است؛ زنان در آغاز شام‏گاه با کوزه‏هاى پرآب شتابان از گَنگ به خانه رفته‏اند. چراغ‏هاى شام را باید آماده کرده‏ باشند. پسرم، بیرون مرو! راه بازار خلوت است، کوچه‏ئى که به رودخانه مى‏رسد لیز است. باد مى‏غرد و در میان شاخه‏هاى خیزران دست‏وپا مى‏زند هم‏چون شکار ِدر دام‏ مانده.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.