خانه | شعرها | گل چمپا

گل چمپا




خیال‏کن که من به بازى گل چَمپا شوم و بر شاخسار بلند آن درخت برویم و خندان از نسیم بلرزم و بر برگ‏هاى نورُسته برقصم، تو مرا مى‏شناسى مادر؟ آوازم‏مى‏دهى: «کجائى خُردینَکم؟» و من لب فرومى‏بندم و در دل مى‏خندم. در نهان گلبرگ‏هایم را مى‏گشایم و تو را که گرم ِکارى تماشامى‏کنم. و آن‏گاه که تو پس از شست‏وشو، موهاى خیست را روى شانه رهاکرده از سایه‏گاه درختان چمپا به حیاط کوچکى که نمازگاه توست مى‏روى عطر گلى به مشامت مى‏رسد، اما نمى‏دانى که از من است. پس از ناهار که در کنار روزن مى‏نشینى و رامایانه مى‏خوانى، سایه درخت بر موى و به دامنت مى‏افتد من آن‏گاه سایه کوچکم را بر صفحه کتابت، درست همان‏جائى که مى‏خوانى، مى‏افکنم. اما تو فکرمى‏کنى که این سایه خرد، سایه کودک کوچک تو باشد؟ شام‏گاه که چراغى افروخته در دست، به آخور گاوان مى‏روى، ناگاه من بر خاک مى‏افتم و باز پسر تو مى‏شوم، و از تو مى‏خواهم که برایم قصه بگوئى. آن‏گاه تو به من مى‏گوئى: – «شیطانَکم، کجا بوده‏اى؟» – «نمى‏گویم، مادر».





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.