خانه | شعرها | ابرها و امواج

ابرها و امواج




مادر، ابرنشینان ندامى‏دهند مرا که: «ما از بام تا شام با سپیده‏دم ِزرین و ماه ِسیم‏گون بازى ‏مى‏کنیم.» مى‏پرسم، «من اما چه‏گونه باید به شما بپیوندم؟» پاسخ مى‏دهند: «به کنار زمین بیا، دست‏هایت را به آسمان‏بردار، و تو در ابرها خواهى‏ بود.» مى‏گویم، «مادرم در خانه چشم‏به‏راه من است. چه‏گونه او را بگذارم و بیایم؟» آنان لبخندزنان دور مى‏شوند. مادر، من اما بازى بهترى مى‏دانم. من ابر و تو ماه خواهیم‏شد. با دست‏هایم تو را مى‏پوشانم، و آسمان آبى، بالاى خانه ما خواهدبود. موج‏نشینان ندامى‏دهند مرا که: «ما از بام تا شام آوازمى‏خوانیم، همیشه در سفریم و خود نمى‏دانیم که از کجا مى‏گذریم.» مى‏پرسم، «من اما چه‏گونه باید به شما بپیوندم؟» مى‏گویند: «به کنار دریا بیا و با چشمان فروبسته بیایست و آن‏گاه تو را بر امواج خواهندبرد.» مى‏گویم، «مادر همیشه مى‏خواهد من شام‏گاه در خانه باشم، چه‏گونه او را مى‏توانم بگذارم و بروم؟» آنان لبخندزنان و رقصان مى‏گذرند. من اما بازى بهترى مى‏دانم. من موج و تو ساحلى غریب خواهیم‏شد. مدام مى‏غلتم و خندان در دامن تو فرو مى‏شکنم. و هیچ‏کس در جهان نمى‏داند که ما دو تن کجائیم.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.