خانه | شعرها | ستاره‌شناس

ستاره‌شناس




من فقط گفتم، «شام‏گاه که ماه ِتمام در میان شاخه‏هاى آن درخت کَدَم گرفتارمى‏شود، شد که کسى آن را بگیرد؟ اما دادابه من خندید و گفت: «بچه، ابله‏ترین بچه‏ئى که من تا به امروز دیده‏ام توئى. همیشه میان ما تا ماه راه درازى است، چه‏طور مى‏شود آن را گرفت؟» گفتم، «تو چه ابلهى دادا. ما که بازى مى‏کنیم مادر از روزن نگاه‏مان مى‏کند و لبخند مى‏زند، آیا تو او را از ما دور مى‏دانى؟» باز دادا گفت «چه ابلهى! اما دامى به آن بزرگى از کجا مى‏آورى که ماه رابگیرى؟ گفتم، «حتما\” تو مى‏توانى آن را با دست‏هایت بگیرى.» اما دادا خندید و گفت، «ابله‏ترین بچه‏ئى که تابه‏حال دیده‏ام توئى. ماه اگر نزدیکت مى‏شد مى‏دیدى چه‏قدر بزرگ است.» گفتم، «دادا چه پرت‏وپلاها که در مدرسه یادت‏نداده‏اند. آیا آن‏گاه که مادر براى بوسیدن ما سرش را پائین مى‏آورد صورتش خیلى بزرگ است؟» ولى باز دادا گفت، «تو چه‏قدر ابلهى.»





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.