خانه | شعرها | بازیچه

بازیچه




فرزندم، چه شادى تو که تمامى بامداد را با شاخه‏ئى شکسته در خاک به بازى نشسته‏اى. من به بازى تو با آن شاخه شکسته لبخند مى‏زنم. من سرگرم شمار و عددم و ساعت‏ها اعداد را با هم جمع‏مى‏کنم. شاید به من نگاه کرده بیاندیشى «بامدادت را با چه بازى ابلهانه‏ئى مى‏گذرانى!» فرزند، من هنر دلبستن به چوب‏هاى کوچک و کلوچه‏هاى گِلین را از یاد برده‏ام. من بازیچه‏هاى گرانبها مى‏جویم و تکه‏هاى زر و سیم را گرد مى‏آورم. تو با هرچه بیایى بازى‏هاى شاد مى‏آفرینى، مرا زمان و توان بر آن‏چه هرگزش نمى‏توانم یافت از دست‏ مى‏رود. من در این بَلَم شکننده رنج بر خود نهم تا از دریاى آرزو بگذرم، و فراموش‏مى‏کنم که من نیز به بازى سرگرمم.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.