خانه | شعرها | بدنامی

بدنامی




آن اشک‏ها در چشمان تو چه مى‏کند، فرزندم؟ چه وحشتناک‏اند آنان که تو را همواره براى هیچ، سخت ملامت مى‏کنند؟ به هنگام نوشتن انگشتان و سیمایت را به جوهر آلوده‏اى – براى همین تو را آلوده مى‏خوانند؟ شرم‏شان باد، آنان جرأت مى‏کنند ماه ِتمام را آلوده بخوانند چرا که سیمایش را به جوهر آلوده‏است؟ فرزندم، آنان به اندک چیزى به عتاب تو برمى‏خیزند و برآنند که بیهوده بر تو خرده بگیرند. جامه‏ات به وقت بازى پاره‏مى‏شود، براى همین تو را آلوده مى‏خوانند؟ شرم‏شان باد! پس آن بامداد خزانى را که از میان پاره‏ابرهایش لبخندمى‏زند چه مى‏خوانند؟ فرزندم، از آن‏چه با تو مى‏گویند گوش بسته‏دار. آنان سیاهنامه‏ئى بلند از کرده‏هاى تو ساخته‏اند. همه مى‏دانند که تو چیزهاى شیرین را چه‏قدر دوست مى‏دارى – براى همین تو را شکمباره مى‏دانند؟ شرم‏شان باد! پس ما را که دوستدار توئیم چه خواهندخواند؟





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.