خانه | شعرها | آغاز

آغاز




کودک از مادر پرسید: «از کجا آمده‏ام؟ مرا از کجا گرفته‏اى؟» مادر، نیمى‏گریان و نیمى‏خندان، او را تنگ به‏خود فشرد و گفت،- جانم، تو آرزووار در دلم پنهان بودى. تو در عروسک‏بازى‏هاى کودکیم بودى و من هر بامداد که تندیس خدایم را از گِل مى‏ساختم تو را ساختم و دیگر خرابت‏نکردم. تو با خداى خانه ما در یک معبد بودى و من به پرستش او تو را مى‏پرستیدم. تو در تمامى امیدها و عشق‏هایم، در زندگى من و زندگانى مادرم زیسته‏اى. تو سال‏ها در دامن روان جاویدى که فرمانرواى خانه مااست پرورش یافته‏اى. دلم به هنگام دوشیزگى گلبرگ‏هایش را گشود و تو هم‏چون بوى خوش گرد آن پراکنده‏شدى. لطافت تو در اندام‏هاى شاداب من شکفت، مانا که تابش آسمان پیش از دمیدن آفتاب. تو نخستین دلارام آسمان، همزاد سپیده صبحگاهى همراه رود حیات جهان فروغلتیده و سرانجام بر کنار دل من نشسته‏اى. چون به چهره تو مى‏نگرم رازى بر من چیره‏مى‏شود: تو که از همه‏اى از آن ِ من شده‏اى. از بیم آن که مبادا گمت‏کنم تنگ در آغوشت مى‏فشارم. کدام افسون، گنج جهان را در این بازوان نازک من به دام افکنده‏است؟





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.