خانه | شعرها | دزد خواب

دزد خواب




که خواب از چشمان کودک دزدید؟ باید بدانم. مادر کوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسایه آب‏بیاورد. نیمروز بود. کودکان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردک‏ها در آبگیر، خاموش بودند. شبان در سایه انجیربُن هندى به خواب فرو شده‏بود. دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ایستاده‏بود. در این میان دزد خواب آمد و خواب از چشمان کودک ربود و جَست و رفت. مادر چون بازگشت کودک را دید که سراسر اتاق را گشته‏است. که خواب از چشمان کودک ما دزدید؟ باید بدانم. بایدش یافته دربند کنم. باید به آن غار تاریک که جوباره‏ئى خُرد از میان سنگ‏هاى سائیده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بیافکنم. باید در سایه خواب آلوده بَکوله‏زار جست‏وجوکنم، آنجا که کبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏کنند و آواز خلخال‏هاى پریان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد. بیگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خیزران که شبتابان روشنى خویش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏کنند نگاهى خواهم افکند و از هر آفریده که ببینم خواهم پرسید «آیا کسى مى‏تواند به من بگوید که دزد خواب کجا زندگى مى‏کند؟» که خواب از چشمان کودک دزدید؟ باید بدانم. اگر به چنگم‏بیفتد درس خوبى به او خواهم‏داد. به آشیانش شبیخون خواهم‏زد که ببینم خواب‏هاى دزدى را کجا انبارمى‏کند. همه را غارت کرده به خانه مى‏آورم. دو بالَش را سخت مى‏بندم و کنار رودخانه رهاش‏مى‏کنم که با یکى نى در میان جگن‏ها و نیلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گیرى‏کند. شامگاهان که بازار برچیده شود و کودکان روستا در دامان مادران‏شان بنشینند، آن‏گاه مرغان شب ریشخندکنان در گوش او فریادمى‏کنند: «حالا خواب که را مى‏دزدى؟»





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.