خانه | شعرها | راه کودک

راه کودک




کودک اگر مى‏خواست مى‏توانست همین حالا به آسمان پرواز کند. بیهوده نیست که رهامان نمى‏کند. دوست دارد سر به سینه مادر نهاده بیارامد، و هرگز دوریش را برنمى‏تواندتافت. کودک از همه شیوه‏هاى سخن فرزانه‏وار آگاه است. خود اگر چند اندک کسان‏اند در جهان که راه به معناى آن مى‏برند. بیهوده نیست که هرگز نمى‏خواهد لب به سخن بگشاید. مى‏خواهد که سخن از لبان مادر بیاموزد، همین و بس. از این‏جاست که چنین بى‏گناه مى‏نماید. کودک خرمنى زر و مروارید داشت، با این‏همه گداگونه پابه‏جهان نهاد. بیهوده نیست که بدین‏گونه با جامه‏ئى دیگرگونه آمده‏است. این نازنینْ درویش ِخُرد ِعریان چنین فرامى‏نماید که سخت بى‏یار و بیکس است، تا بتواند از دولت عشق مادر دریوزه‏کند. کودک در سرزمین ماه نو ِکوچک، از هر بندى آزادبود. بیهوده نبود که آزادى خویش وانهاد. نمى‏داند که در کنج کوچک دل مادر شادى بى‏پایان را جائى هست، و مى‏داند که در بازوان گرامى او گرفتار و فشرده‏شدن بسى شیرین‏تر از هر آزادى است. کودک هرگز راه ِگریستن را نمى‏دانست. او مقیم دیار نیکبختى محض بود. بیهوده نیست که اشک‏ریختن را برگزیده‏است. خود اگرچند تبسم مهربانش دل مشتاق مادر را به خویش مى‏کشد، با این‏همه گریه‏هاى کوچکش بر چیزهاى اندک بند دوگانه مهر و دلسوزى را به هم مى‏بافد.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.