خانه | شعرها | خانه

خانه




تنها از گذرگاه کشتزار مى‏گذشتم و غروب هم واپسین زر خود را به‏کردار چشم‏تنگان پنهان مى‏کرد. روز اندک اندک در تاریکى فرومى‏نشست، و کشتگاه ِرهاشده، که خرمنش را برداشته‏بودند، خاموش‏وار افتاده‏بود. ناگاه آواز ِزیر ِپسرى به آسمان برخاست. در تاریکى راه‏مى‏سپرد و به چشم نمى‏آمد، و نشان ترانه‏اش را در خاموشى شامگاهان وامى‏نهاد. خانه روستائیش در انتهاى آن خشکدشت بود، پنهان در فراسوى سایه‏هاى نخل‏هاى موز و فوفل ِباریک و نارگیل و چرخ ِسرسبز. لختى در آن راه خلوت، زیر فروغ ستارگان ایستادم و زمین تاریک را در برابرم گسترده دیدم با دستانش گرد بر گرد خانه‏هاى بى‏شمار ِآراسته به گهواره‏ها و بسترها، و آراسته به دل‏هاى مادران و چراغ‏هاى شامگاهى و زندگى‏هاى جوان، سرخوش از آن شادى که به هیچ‏روى چیزى همسنگ خود نمى‏شناسند.





درباره‌ی ع. پاشایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.